تبلیغات
بیداری اندیشه - ردّ گفتار فرزند امام حسن مجتبى بودن آن حضرت علیه السلام
ما بیداریم و پروژه بیداری ادامه دارد We are awake& WAKEUP PROJECT still runing
اول : غلط ناسخ یا راوى ، زیرا حسن و حسین بسیار قریب به یكدیگرند. محمل اوّل و مكرر با هم مشتبه شده و مى شود و بسیار اسامى است كه در كتب رجالیّه فریقین ، محل تردید شده كه آیا حسن است یا حسین ؟ و از طرایف این مقام آنكه ابن حجر عسقلانى كه مقدم بود بر ابن حجر مكى صاحب (صواعق ) و یگانه عصر خود بود، در علم حدیث و رجال و معاصر آیة اللّه علامه حلّى رحمه الله در كتاب (درّ الكامنه فى احوال اعلام الماءة الثّامنه ) در باب حسن گفته : حسن بن یوسف بن مطهر حلى جمال الدین شهیر به ابن مطهر اسدى مى آید در حسین ، آنگاه در باب حسین گفته حسین بن یوسف بن مطهر حلى معتزلى جمال الدین شیعى ، آنگاه مختصرى از شرح احوال آن جناب را نقل كرده و بر چنین عالم نقادى در كتابى كه وضع آن براى ضبط این مطالب است ، اسم چنین شخص معاصر معروفى كه خود نقل كرده مشتبه شود، استبعاد ندارد، اشتباه بر ناسخ یا راوى خبرى كه محل حاجت نبوده و قرنها بر آن گذشته .
محمل دوم : حمل بر وضع اتباع محمّد بن عبداللّه بن حسن بن حسن علیه السلام كه خود را مهدى مى دانست و خروج كرد و در مدینه كشته شد. چنانكه حالش در كتب تواریخ و سیر مسطور است .
محمل سوم : آنكه نسبت مهدى به حسن علیهما السلام مثل نسبت خود حسن علیه السلام است به رسول خدا صلى الله علیه و آله كه از طرف مادر متّصل مى شود و در اخبار فریقین بسیار است كه : آن حضرت ، حسن علیه السلام را پسر و فرزند و ذرّیّه خود شمرده و به این القاب او را نام برده ؛ پس مهدى علیه السلام كه از طرف مادر منتهى است به آن جناب ، زیرا مادر امام محمّد باقر علیه السلام ام الحسن ، دختر امام حسن علیه السلام است . جایز است گفتن این كه آن جناب علیه السلام از فرزندان اوست و معارض ‍ نیست با آن خبر دیگر كه از فرزندان حسین علیه السلام است و مؤ ید این احتمال آنكه حافظ ابونعیم احمد بن عبداللّه در (مناقب مهدى علیه السلام ) روایت كرده از على بن هلال از پدرش كه گفت : (داخل شدم بر رسول خدا صلى الله علیه و آله و آن جناب در حالت مرض وفات بود.
دیدم فاطمه علیها السلام را كه در نزد آن حضرت نشسته و مى گریست تا آنكه صدایش به گریه بلند شد. پس حضرت سر مبارك را بلند نمود به طرف او و فرمود: (چه چیز تو را به گریه آورده ؟)
تا اینكه فرمود: (از ماست دو سبط این امّت و آن دو پسر تو هستند، حسن و حسین علیهما السلام سیّد جوانان اهل بهشت و امّا پدر ایشان ، قسم به آنكه مرا به راستى مبعوث فرموده كه بهتر از ایشان است ، اى فاطمه ! قسم به آنكه مرا به راستى مبعوث فرموده كه از این دو است مهدى این امّت ، در وقتى كه دنیا هرج و مرج شود.) تا آخر خبر كه طول دارد.
و از عجایب تعصبات ، این كه ابن حجر خبر خود را با اخبار سابقه كه آن جناب ، از فرزندان عباس است ، جمع كرده به اینكه جدّ او شیر ام الفضل را خورده و راضى نشده به طرد آنها كه نه سند آنها صحیح است و نه قائل معروفى دارد و در این مقام ، در صدد جمع بر نیامده با اینكه از چند جهت رعایت جمع در این جا اولویّت دارد:
اوّلا: خبرى كه دلالت دارد بر بودن مهدى از اولاد حسین علیه السلام در نهایت اعتبار است . چنانكه بیاید.
و ثانیا: قائلین آن از اهل سنّت بسیارند.
و ثالثا: مؤ یّد به اخبار متواتره امامیّه است و اقوال جمیع علماى ایشان .
و رابعا: وجهى كه براى جمع ذكر كرده در این جا اقرب است ؛ زیرا كه شیر ام الفضل را حضرت حسین علیه السلام خورده ، چنانكه در (مناقب ) از فضایل الصحابه و غیره روایت كرده از ام الفضل ، زوجه عباس كه او گفت : (گفتم به رسول خدا صلى الله علیه و آله : یارسول اللّه ! صلى اللّه علیك ! در خواب دیدم كه گویا عضوى از اعضاى تو در كنار من است .)
پس حضرت فرمود: (فاطمه علیها السلام پسرى مى آورد ان شاء اللّه تعالى . پس تو، او را متكفّل مى شوى و شیر مى دهى .)
پس فاطمه علیها السلام حسین علیه السلام را آورد كه داد آن را به ام الفضل و شیر داد او را به لبن قثم بن عباس .
چهارم : حمل بر جعل و وضع صاحب كتاب (ترمذى ) كه در مقام عناد با امامیّه خبرى خود ساخته و نوشته ، چنانكه در آن كتاب مجعولات چند دیده شده كه بعضى از آنها از قابلیّت حمل بیرون رفته ، ماهران فن حكم به توهّم آنها كردند. چنانچه در خبر سفر رسول خدا صلى الله علیه و آله به شام و رسیدن به سوى بحیر راهب ، بعد از ذكر به آنجا و دیدن راهب آن حضرت را گفته كه : پس ، راهب ، ابوطالب را قسم داد تا آن حضرت را برگرداند و ابوبكر، بلال را با آن حضرت فرستاد.
و ذهبى و جماعتى كه نقل عباراتشان موجب تطویل است ، تصریح كردند كه : (ابوبكر در آن وقت ، كودكى بود زیرا سفر آن جناب در نه سالگى بود و او دو سال كوچكتر بود از حضرت و بلال ظاهرا در آن تاریخ متولّد نشده بود و علاوه بر آن زیاده از سى سال بعد از آن سفر، ابوبكر مالك بلال شده و او در نزد طایفه بنى خلف ، از قبیله جحمیین بود و چون اسلام آورده بود او را عذاب مى كردند؛ پس او را خرید و آزاد كرد.)
و ابن حجر عسقلانى تصریح كرده به این كه : (رجال سند این حدیث همه ثقاتند و در متن آن منكرى نیست مگر همین عبارات كه ابوبكر، بلال را فرستاد.)
نیز روایت كرده از عایشه كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: (سزاوار نیست براى قومى كه ابوبكر در میان ایشان است كه امامت كند براى ایشان غیر او.)
ابن جوزى در كتاب موضوعات تصریح كرده كه این خبر موضوع است بر رسول خدا صلى الله علیه و آله و نیز روایت كرده كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: (بار خدایا ! عزّت ده اسلام را به محبوبترین از این دو مردم در نزد تو، به ابى جهل یا به عمر بن خطاب و محبوبتر ازین دو در نزد خداوند عمر بود!) و در این خبر، تحریف غریبى شده بر فرض حجت به صریح علماى ایشان .
سیوطى در رساله (دُرر المنتشره فى الاحادیث المشتهره ) روایت كرده كه از عكرمه ، پسر ابى جهل پرسیدند از این حدیث . گفت : (معاذ اللّه ! دین اسلام عزیزتر از این است . ولكن آن جناب فرمود: عمر را عزیز كن به دین یا ابوجهل را!)
و برهان الدین شافعى در سیره حلبیه از عایشه روایت كرده كه گفت : (جز این نیست كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: بار خدایا ! عزیز كن یا عزّت ده عمر را به اسلام ! زیرا كه اسلام را عزیز مى كند و غیرى آن را عزّت نمى دهد.)
نیز روایت كرده كه جنازه اى را نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آوردند، پس نماز نكرد بر آن و فرمود: (او عثمان را دشمن مى داشت !)
ابن جوزى در كتاب موضوعات ، این خبر را از موضوعات شمرده و از احمد حنبل نقل كرده كه : (محمّد بن زیاد كه یكى از روات این خبر است ، كذّاب خبیث بود و حدیث وضع مى كرد.)
و یحیى بن معین گفته كه : (او، كذاب خبیث بود.)
و سعدى و دارقطنى و بخارى و نسائى و فلاس و ابوحاتم رازى گفتند كه : (حدیث او متروك است .)
و ابوحیان گفته كه : (او بر ثقات ، افترا مى بست و حدیث جعل مى كرد و حلال نیست ذكر او در كتب مگر براى قدح در او.)
و اعجب از همه ، آن كه روایت كرده از امیر المؤ منین علیه السلام كه فرمود: (عبدالرحمن بن عوف براى ما طعامى ساخت و ما را خواند و ما را شراب نوشانید، پس خمر ما را مست كرد و حاضر شد وقت نماز و مرا مقدم داشتند. پس خواندم :
قل یا ایّها الكافرون ! لااعبد ما تعبدون ونحن نعبدون ما تعبدون .
پس خداى تعالى این آیه را فرستاد:
یا ایّها الّذین آمنوا لاتقربوا الصّلوة و انتم سكارى حتى تعلموا ما تقولون .
و نزول آیه تحریم خمر، پیش از نزول این آیه شریفه است . العیاذ باللّه ! حضرت در آن حال خمر نوشیدند و شرح جرح این خبر در دفترها نگنجد.
لكن عالم جلیل و حبر نبیل ، سیف الشیعه و مصباح الشریعه ، نقاد بى نظیر و متبحر خبیر، جناب میر حامد حسین هندى معاصر ایّده اللّه تعالى در مجلد اول (استقصاء الافحام ) فى الجمله اداى حق اسلام و ایمان و ایمانیان را كرده و شطرى از فضایح و شنایع آن را مرقوم فرموده . جزاه اللّه تعالى عنا خیر الجزآء
اما ثانیا: پس آنچه گفته كه روایت بودن مهدى علیه السلام از اولاد حسین علیه السلام واهى است ، گویا از روى شعور صادر نشده . زیرا آن خبر را بیشتر فرق شیعه و تمام علما و روات امامیّه نقل كردند.
یوسف بن یحیى السلمى در كتاب (عقد الدّرر) روایت كرده از امام ابو عبداللّه نعیم بن حماد در كتاب (فتن ) از اعمش از ابى وابل گفت : نظر كرد على به سوى حسین علیهما السلام پس فرمود: (این پسر من ، سیّد است ، چنانكه پیغمبر علیه السلام او را نامیده و زود است كه بیرون بیاید از صلب او، مردى كه به اسم پیغمبر شما باشد؛ پر كند زمین را از عدل ، چنانكه پر شده از جور و ظلم .)
و قریب به آن را از ابى اسحق روایت كرده و شیخ حدیث اهل سنت ، ابوالحسن دارقطنى شافعى ، روایت كرده و جماعت بسیارى كه ذكر اسامى آنها را خواهیم كرد بر او اعتماد كردند و ما آن خبر را به نحوى كه گنجى شافعى در كتاب بیان نقل كرده ذكر كنیم . در آنجا گفته كه : (باب نهم ، در تصریح پیغمبر صلى الله علیه و آله به این كه مهدى علیه السلام از فرزندان حسین علیه السلام است ) خبر داد ما را ابوحافظ الحجاج ، یوسف بن خلیل بن عبداللّه دمشقى ، به این كه خوانده مى شد و من گوش مى كردم در شهر حلب ، گفت : خبر داد مرا ابوالفتح ناصر بن محمّد اسماعیل بن فضل سراج ، خبر داد مرا ابوطاهر محمّد محمّد بن احمدبن عبدالرحیم ، خبر داد مرا حافظ، شیخ اهل حدیث و قدوه ایشان در نقل ، ابوالحسن على بن عمر بن احمد بن مهدى بن مسعود شافعى معروف به دارقطنى ، حدیث كرد ما را احمدبن محمّدبن سعید، حدیث كرد ما را ابراهیم بن محمّد بن اسحق بن یزید، حدیث كرد ما را سهل بن سلیمان از ابى هارون عبدى ، گفت : (رفتم نزد ابى سعید خدرى .)
پس گفتم به او: (آیا حاضر بودى در بدر؟)
گفت : (آرى !)
گفتم : (آیا خبر نمى دهى مرا به چیزى از آنچه شنیدى آن را از رسول خدا صلى الله علیه و آله در حق على علیه السلام و فضل او؟)
پس گفت : (بلى ! خبر مى دهم تو را. رسول خدا صلى الله علیه و آله مریض شد، مرضى كه عافیت یافت از آن . پس داخل شد بر او فاطمه علیها السلام كه عیادت كند آن جناب را و من نشسته بودم طرف راست رسول خدا صلى الله علیه و آله . پس چون دید فاطمه علیها السلام آنچه وارد شده بر رسول خدا صلى الله علیه و آله ضعف ، گریه گلویش را گرفت . تا اینكه اشكش جارى شد؛ پس فرمود به او رسول خدا صلى الله علیه و آله : (چه چیز تو را به گریه آورده ؟ اى فاطمه !)
گفت : (مى ترسم تباه شدن را یا رسول اللّه !)
فرمود: (اى فاطمه ! آیا ندانسته اى كه خداى تعالى به نظر علم و قدرت خود نگریست به سوى زمین ؟ پس برگزید از او، پدر تو را و او را به پیغمبرى مبعوث فرمود. آنگاه در مرتبه دوم نگریست و برگزید شوهر تو را و به من وحى فرمود تو را به او تزویج نمودم و او را وصى خود گرفتم . آیا ندانستى كه جهت اكرام ، خداوند تزویج نمود تو را به داناترین ایشان در علم و زیادترین ایشان در حلم و پیشترین ایشان در اسلام ؟)
پس خندید و مسرور شد؛ پس اراده فرمود رسول خدا صلى الله علیه و آله كه زیاد كند تمام خیر زیادى را كه قسمت فرمود آن را براى محمّد و آل محمّد صلوات اللّه علیهم اجمعین .
پس فرمود به او: (اى فاطمه ! از براى على هشت دندان است ؛ یعنى هشت منقبت . چونكه به آن ، صاحبش ، خصم مجادل را مضمحل مى كند، ایمان به خداوند و رسول او و حكمت و زوجه او و دو سبط او حسن و حسین علیهما السلام و امرش به معروف و نهیش از منكر.
اى فاطمه ! ما اهل بیتیم كه داده شده به ما شش خصلت ، كه داده نشده به احدى از اولین و نیابد آن را احدى از آخرین ، غیر از ما اهل بیت :
پیغمبر ما بهترین پیغمبرهاست و آن پدر تو است .
و وصىّ ما بهترین اوصیاست و آن شوهر تو است .
و شهید ما بهترین شهداست و آن حمزه ، عمّ پدر تو است .
و از ماست دو سبط این امّت و آن دو پسران تو هستند.
و از ماست مهدى این امّت كه نماز مى كند عیسى ، خلف او.)
آنگاه دست خود را زد بر شانه حسین علیه السلام پس فرمود: (از این است مهدى این امّّت .)
گنجى گفته : (این خبر را به تمام ، روایت كرده دارقطنى كه صاحب جرح و تعدیل است .) یعنى در علماى اهل سنّت جرح و تعدیل او در علم رجال و حدیث مقبول و متبع است و جلالت قدر ابوالحسن دارقطنى در نزد اهل سنّت بیشتر از آن است كه اشاره كرده ذهبى در (عبر) در وقایع سنه 385.
گفته كه : دارقطنى ابوالحسن ، على بن عمر بن احمد بغدادى ، حافظ مشهور، صاحب تصانیف ، روایت كرده از بغوى و طبقه او حاكم او را ذكر كرده و گفته كه : (او، اوحد عصر خود بود در حفظ و فهم و ورع و امام بود در قراء و نحاة ؛ او را ملاقات نمودم برتر از آن بود كه براى من وصف كردند.)
خطیب گفته كه : (او، فرید عصر و قریع دهر و امام وقت خود بوده ، منتهى شد علم اثر و معرفت به علل و اسماء رجال با صدق و صحّت و اعتقاد در اصطلاح در علوم ، سواى علم حدیث كه یكى از آنها قرائت است .)
از قاضى ابوالطیب طبرى نقل كرده كه : (دارقطنى ، امیرالمؤ منین بود در حدیث .)
ما بزودى مدح گنجى و شواهد دیگر براى اعتبار این خبر ذكر خواهیم نمود. ان شاء اللّه تعالى .
و اما ثالثا : پس آنچه ذكر كرده از سِرِّ بودن مهدى از فرزندان امام حسن علیه السلام و معارضت به سر اظهر و اتم و اقوى ، كه به اسانید متعدّده از اهل بیت رسیده و آن شهادت جناب سید الشهداء علیه السلام است كه خداى تعالى به عوض آن خدمت ، چند مكرمت به او عنایت فرمود كه : (یكى از آنها، بودن ائمه است از ذرّیه او.) و این مطلب بر همه مسلمین ظاهر و هویدا است كه سلسله متّصله ذرّیه آن جناب از حضرت سجّاد علیه السلام تا امام حسن عسكرى علیه السلام هر یك از علماى حلما و عاملین زاهدین و صاحب كرامات و مقامات ، قابل خلافت و ریاست عامّه بودند؛ هر چند كه به ظاهر براى ایشان میّسر نشد.
در تفسیر آیه شریفه (ومن قتل مظلوما ... )
و گذشت در باب القاب در تفسیر آیه شریفه وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوما فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلیِّهِ. كه مراد از مظلوم ، آن حضرت است و ولیّش مهدى علیه السلام است كه منصور است و طلب خون او را خواهد كرد.
حاكم در (مستدرك ) از چند طریق كه ابن حجر اعتراف كرده روایت نموده كه رسول خدا صلى الله علیه و آله از جبرئیل نقل كرد كه خداى تعالى ، فرمود: (من كشتم به خون یحیى بن زكریا هفتاد هزار را و خواهم كشت به خون حسین بن على علیهما السلام هفتاد هزار كس .)
اما رابعا: این سخن كه گفته : در بودن آن جناب از فرزندان حسین علیه السلام حجّتى نیست براى امامیّه كه باید مهدى پسر امام حسن عسكرى علیه السلام باشد، راست گفته و لكن تاكنون احدى از عوام شیعه ، چه رسد به علماى ایشان ، به این مطلب استدلال نكرده اند براى آن مدّعى ، بلكه براى ردّ این قول كه گفته آن جناب ، از اولاد عباس یا امام حسن است كه چون در صدد تعیین شخص ‍ آن جناب بر آیند، مى بینند كه پدرش حضرت عسكرى است علیه السلام از این جهت آسوده باشند و حاشا علماى امامیه كه به ادلّه بى پایه متمسّك شوند یا ایشان را به آنها حاجت افتد. اگر راست بود این نسبت ، چرا گوینده و كتاب او را نشان نداد؟ این كارها غارت ایشان است كه به هر چیز بى اساس متمسّك شوند و دلیل براى مدّعاى بزرگ قرار دهند و اگر سبب خروج از وضع كتاب نبود، پاره اى از آنها را نقل مى كردم .
چهارم : آنكه آن جناب از فرزندان جناب امام حسین علیه السلام است و این قول چنانكه گذشت مذهب تمام امامیه و بیشتر سایر فِرق شیعه و جماعتى از اهل سنّت كه در شخص آن نیز موافقند با امامیّه و مذكور خواهند شد و مستند ایشان از مطاوى این باب و باب آینده واضح و روشن خواهد شد.


برچسب ها: رد گفتار، صاحب الامر(عج)،
نگارش در تاریخ جمعه 17 خرداد 1392 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

برای جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی هرگونه برداشت یا كپی برداری از مطالب بدون اطلاع به مدیریت یا ذكر منبع حق الناس تلقی میشود.





قالب وبلاگ
JavaScript Codes