تبلیغات
بیداری اندیشه - در اثبات امامت آن حضرت از روى معجزات صادره از آن بزرگوار
ما بیداریم و پروژه بیداری ادامه دارد We are awake& WAKEUP PROJECT still runing
در اثبات امامت آن حضرت از روى معجزات باهرات و خوارق عادات كه از آن جناب صادر شده در ایّام غیبت صغرى و زمان تردّد خواصّ و نوّاب نزد آن حضرت و به آن ثابت شود حیات و مهدویّت آن جناب ، زیرا در مسلمین كسى نباشد كه آن جناب را در زمانى ، موجود و امام داند و غیر او را مهدى موعود داند و معجزات آن حضرت بسیار است و اكابر علماى اتقیاى معروف به صلاح و صدق و فضل در نزد خاصّه و عامّه ، آنها را نقل كرده اند و چون بنابر اختصار است لهذا به ذكر چهل معجزه از كتبى كه نزد علاّمه مجلسى رحمه الله نبوده یا بوده و از نقل آن غفلت نموده اند، نقل مى كنیم كه مؤ یّد است بر مضمون آنچه كه ایشان نقل كردند.
معجزات آن حضرت علیه السلام
شیخ جلیل ، فضل بن شاذان در غیبت خود روایت كرده از احمد بن محمّد بن ابى نصر از حماد بن عیسى از عبداللّه بن ابى یعفور كه گفت : حضرت ابوعبداللّه جعفربن محمّد علیه السلام فرمود: (هیچ معجزه اى از معجزات پیغمبران و اوصیاى ایشان نیست مگر آن كه ظاهر خواهد گردانید خداى تعالى مانند آن را به دست قائم ما به جهت تمام گردانیدن حجت بر اعداء.)
حدیث اوّل : در (كفایة المهتدى ) نقل كرده از شیخ ابوعبداللّه ، محمّد بن هبة اللّه طرابلسى در كتاب (فرج كبیرش ) كه روایت نمود به سند خود از (ابى الادیان ) كه یكى از چاكران حضرت عسكرى علیه السلام بود كه اوگفت : به خدمت آن حضرت شتافتم ، آن جناب را بیمار و ناتوان یافتم .
آن جناب نامه اى چند نوشته به من داد و فرمود كه : (این نامه ها را به مدائن رسان و به فلان و فلان از دوستان ما بسپار و بدان كه بعد از پانزده روز دیگر به این بلده خواهى رسید و آواز نوحه از خانه من خواهى شنید و مرا در غسلگاه خواهى دید.)
(ابوالادیان ) مى گوید كه گفتم : (اى خواجه و مولاى من ! چون این واقعه عظیم روى دهد حجّت خدا و راهنماى ما چه كس خواهد بود؟)
فرمود: (آن كسى كه جواب نامه هاى مرا از تو طلب نماید.)
گفتم : (زیاده از این هم اگر نشانى مقرر فرمایى ، چه شود؟)
فرمود: (آن كسى كه بر من نماز گزارد، او حجّت خدا و راهنما و امام و قائم به امر است بعد از من .)
پس نشانى زیاده ، از آن سرور، طلب نمودم .
فرمود: (آن كسى كه خبر دهد به آنچه در همیان است .)
پس ، هیبت آن حضرت مرا مانع آمد كه بپرسم كه : (چه همیان و كدام همیان و چه چیز است در همیان .)
پس از سامره بیرون آمدم و نامه ها را به مداین رسانیدم و جواب آن مكاتیب را گرفتم و بازگشتم و روز پانزدهم بود كه داخل سرّ من راءى شدم بر وجهى كه آن حضرت ، به معجزه از آن خبر داده بود.
آواز نوحه از خانه آن سرور شنیدم و نعش او را در غسلگاه دیدم و برادرش جعفر را بر در خانه آن حضرت به نظر در آوردم كه مردمان بر دورش درآمده بودند و او را تعزیت مى نمودند.
با خود گفتم كه : (اگر امام بعد از امام حسن ، او باشد، پس امر امامت باطل خواهد شد؛ زیرا كه مى دانستم كه نبیذ مى آشامد و طنبور مى زند وقمار مى بازد.)
پس ، او را تعزیت نمودم و هیچ چیز از من نپرسید و جواب نامه ها نطلبید.
بعد از آن عقید خادم بیرون آمد و گفت : (اى خواجه من ! برادر تو را كفن كردند. برخیز و بر او نماز بگزار!)
برخاست و به آن خانه درآمد و شیعیان ، گریان به آن منزل درآمدند. در آن حال امام علیه السلام را كفن كرده بودند وبر روى نعش ‍ گذاشته بودند. جعفر پیش رفت كه نماز بگزارد.
چون قصد آن كرد كه تكبیر بگوید، دیدم كودكى پیدا شد، گندم گون و مجعد موى ؛ رداى او را كشید و فرمود كه : (اى عمّ! من به نماز كردن بر پدر خود از تو سزاوارترم !)
جعفر، متغیّراللّون به كنار رفت و آن برگزیده ، بر پدر بزرگوار نماز گزارد و او را در پهلوى مرقد پدر بزرگوارش ، امام على نقى علیه السلام دفن نمود.
بعد از آن با من خطاب فرمود كه : (اى بصرى ! جوابهاى نامه ها را بیاور!)چ
جوابهاى مكاتیب را دادم به او و با خود گفتم : (این دو نشان ! و نشان همیان ماند.)
بعد از آن نزدیك جعفر رفتم و او مى نالید و زارى مى كرد. در آن وقت یكى از حضار كه او را (جاجز وشّا) مى گفتند با او گفت كه : (این كودك كه بود؟) و این سؤ ال از براى این بود كه اقامت حجّت نماید بر جعفر.
جعفر در جواب گفت : (واللّه ! او را هرگز ندیده بودم و او را نمى شناسم .)
نشسته بودیم كه چند تن از قم رسیدند و از حال امام پرسیدند و دانستند كه آن حضرت رحلت نموده .
گفتند: (جانشین او كیست ؟)
جعفر را نشان دادند. پس بر او سلام كردند و او را تعزیت نمودند و گفتند: (نامه ها داریم و مالى است با ما كه گفته اند به آن حضرت برسانیم ، ما را چه باید كرد؟)
جعفر گفت : (به خادمان من ، بسپارید!)
گفتند: (به ما بگوى كه نامه ها را چه كسان نوشته اند و مال ، چند است ؟)
جعفر خشمناك برخاست و جامه هاى خود را تكانید و گفت : (مى خواهند كه از غیب خبر دهم !)
آن جماعت حیران شده بودند كه خادمى بیرون آمد و گفت : (اى اهل قم !) و یك یك را نام برد كه با شما نامه فلان و فلان است و همیانى است كه در آن هزار دینار است و از آن جمله ، ده دینار مطلاّست .
پس نامه ها را با آن همیان به آن خادم دادند و گفتند: (بى شبهه آن كسى كه او را فرستاده ، او امام است .)
اما جعفر به نزد معتمدباللّه عباسى كه یكى از خلفاى بنى عباس بود، رفت ؛ سعایت آغاز كرد!
معتمد جمعى را فرستاد كه در آن خانه درآمدند، هیچ كودكى نیافتند و نرجس بانو در آن وقت در حیات نبود.
ماریه نام كنیزكى را بردند كه كودك را نشان دهد، ماریه انكار نمود كه هیچ كودكى در این خانه نیست و در آن وقت ، خبر مرگ عبداللّه بن خاقان رسید و دیگر خبر آمد كه صاحب زنج از بصره خروج كرد، مشغول به آن اخبار شدند و از فكر ماریه افتادند و آن مستوره ، خلاصى یافت و دیگر كسى به فكر او نیفتاد.
حدیث دوم : حسین بن حمدان در (هدایه ) و در كتاب دیگر خود روایت كرده از محمّد بن عبدالحمید بزاز و ابى الحسن ، محمّد بن یحیى و محمّد بن میمون خراسانى و حسن بن مسعود فزارى كه جمیعا نقل كردند و من از ایشان سؤ ال كرده بودم در مشهد سیّد ما، ابو عبداللّه الحسین علیه السلام در كربلا از حال جعفر كذّاب و آنچه گذشت از امر او پیش از غیبت سیّّد ما، ابوالحسن و ابومحمّد، صاحب عسكرى علیهما السلام و بعد از غیبت سیّد ما، ابو محمّد علیه السلام و آنچه ادعا نمود و آنچه در حق او ادعا كردند.
پس همه آنها خبر دادند كه از جمله اخبار او آن است كه : سیّد ما، ابوالحسن على بن محمّد هادى علیهما السلام مى فرمود به ایشان كه : (اجتناب كنید از پسر من ، جعفر، زیرا كه او از من ، به منزله نمرود است از نوح كه خداوند عزّوجلّ در حق او فرمود:وَنادى نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ اِنَّ ابْنى مِنْ اَهْلى .
خداى تعالى فرمود:
یا نُوحُ اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ اَهْلِكَ اِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ.(70)
بدرستى كه ابو محمّد علیه السلام مى فرمود: (بعد از ابوالحسن علیه السلام كه حذر كنید خداى را كه مطلع شود بر سرّ شما برادرم ، جعفر. پس قسم بخدا كه نیست مَثل من و او مگر مثل قابیل و هابیل ، دو پسر آدم كه حسد ورزید قابیل ، هابیل را بر آنچه خداوند عطا فرمود به او از فضل خود؛ پس كشت او را و اگر جعفر را، قتل من ممكن شود هرآینه مرا خواهد كشت . ولكن خداوند غالب است بر امر خود.)
و آنچه معهود داریم از حال جعفر از اهل بلد عسكر و حواشى مردان و زنان كه هر وقت وارد خانه آن حضرت مى شدیم ، شكایت مى كردند به ما از جعفر و مى گفتند كه او جامه هاى رنگین زنانه مى پوشد و براى او تار و طنبور مى زنند و شرب خمر مى كند و درهم و دینار و خلعت به اهل خانه بذل مى كند كه این اعمال را بر او كتمان كنند، پس آنها را از او مى گیرند و كتمان نمى كنند.
شیعه بعد از ابومحمّد علیه السلام بیشتر از او كناره كردند. سلام بر او را ترك كردند و گفتند تقیّه نیست میان ما و او كه متحمّل آن شویم . اگر ما او را ملاقات كنیم و سلام كنیم بر او و داخل خانه او شویم و او را ذكر كنیم ، مردم در حق او گمراه مى شوند و آنچه ما كردیم مى كنند و ما از اهل نار خواهیم شد.
جعفر در شب وفات حضرت ابى محمّد علیه السلام ، مهر كرد خزینه ها را و رفت به منزل خود؛ چون صبح شد آمد به خانه آن جناب كه حمل كند آنچه را بر آن مهر زده بود. پس ، چون مهرها را باز كرد و داخل شد و نظر كرد، باقى نمانده بود در خزاین و نه در خانه مگر چیز اندكى . پس جماعتى از خدمتكاران و كنیزان را زد. گفتند: (ما را مزن ! سوگند به خداوند كه دیدیم این متاعها و ذخیره ها را كه برداشته مى شد و بار مى شد بر شترانى كه در شارع بودند و ما قدرت حركت و سخن گفتن نداشتیم تا آن كه شتران به راه افتادند و رفتند و درها بسته شد به نحوى كه بود.)
پس جعفر به ولوله افتاد و سرخود را مى كوفت از حسرت آنچه از خانه بیرون شد و او مشغول شد به خوردن آنچه داشت كه مى فروخت و مى خورد تا آنكه نماند براى او به قدر قوت یك روز. و او بیست و چهار پسر و دختر داشت و كنیزان مادر اولاد و حشم و خدم و غلامان چند. پس فقر او به جایى رسید كه جدّه علیها السلام یعنى جده ابى محمّد علیه السلام امر فرمود كه : مجرى دارند براى او از مال آن معظمه ، آرد و گوشت و جو و كاه براى دواب او و كسوت براى اولاد و مادران آنها و حشم و خدم و غلامان و كنیزان او و مخارج آنها.
سوم : على بن حسین مسعودى در (اثبات الوصیّة ) و حضینى در (هدایه ) هر دو روایت كردند از جعفر بن محمّد بن مالك بزاز كوفى از محمّد بن جعفر بن عبداللّه از ابى نعیم محمّد بن احمد انصارى كه گفت : روانه نمودند قومى از مفوضه و مقصره ، كامل بن ابراهیم بن معروف مدنى بضاعه را بسوى ابى محمّد علیه السلام در سرّ من راءى كه مناظره كند با آن جناب در امر ایشان .
كامل گفت : من در نفس خود گفتم كه : (سؤ ال مى كنم از آن جناب كه داخل نمى شود در بهشت مگر آنكه معرفت او، مثل معرفت من باشد و قائل باشد به آنچه من مى گویم .)
چون داخل شدم بر سیّد خود، ابى محمّد علیه السلام و نظر كردم به جامه هاى سفید نرمى كه در بر او بود، در نفس خود گفتم : (ولىّ خدا، حجّت او، جامه هاى نرم مى پوشد و ما را امر مى فرماید به مواساة اخوان ما و ما را نهى مى كند از پوشیدن مانند آن .)
پس با تبسم فرمود: (اى كامل !) و ذراع خود را بالا برد، پس دیدم پلاس سیاه زبرى كه بر روى پوست بدن مباركش بود.
پس فرمود: (این براى خداست و این براى شما.)
خجل شدم و نشستم در نزد درى كه بر آن پرده آویخته بود. پس بادى وزید و طرفى از آن را بالا برد و دیدم جوانى را كه گویا پاره ماه بود، چهار ساله یا مثل آن .
پس به من فرمود: (اى كامل بن ابراهیم !)
بدن من مرتعش شد و ملهم شد كه گفتم : (لبّیك ! اى سیّد من !)
فرمود: (آمدى نزد ولىّ اللّه و حجّت او و اراده كردى كه سؤ ال كنى كه داخل بهشت نمى شود مگر آنكه عارف باشد مانند معرفت تو و قائل باشد به مقاله تو؟)
گفتم : (آرى ! واللّه !)
فرمود: (پس در این حال كم خواهد بود داخل شوندگان در بهشت . واللّه ! بدرستى كه داخل بهشت مى شوند خلق بسیارى ، گروهى كه ایشان را حقّیّه مى گویند.)
گفتم : (اى سیّد من ! كیستند ایشان ؟)
فرمود: (قومى كه از دوستى ایشان امیرالمؤ منین علیه السلام را این است كه قسم مى خورند به حق او و نمى دانند كه فضل او چیست .)
آنگاه ساعتى ساكت شد. پس فرمود: (و آمدى سؤ ال كنى از آن جناب از مقاله مفوّضه ؟ دروغ گفتند! بلكه قلوب ما محل است از براى مشیّت خداوند. پس هرگاه خواست خداوند، ما مى خواهیم . و خداى تعالى مى فرماید:
وَما تَشاؤُنَ اِلاّ اَنْ یَشاءَ اللّهُ.(71)
آنگاه پرده به حال خود برگشت . آن قدرت را نداشتم كه آن را بالا كنم .
پس حضرت ابومحمّد علیه السلام به من نظر كرد و تبسم نمود و فرمود: (اى كامل بن ابراهیم ! سبب نشستن تو چیست ؟ و حال آنكه خبر كرده تو را مهدى ، حجّت بعد از من ، به آنچه در نفس تو بوده و آمدى كه از آن سؤ ال كنى .)
گفت : (پس برخاستم و جواب خود را كه در نفسم مخفى كرده بودم ، از امام مهدى علیه السلام گرفتم و بعد از آن ، آن جناب را ملاقات نكردم .)
ابونعیم گفت : من كامل را ملاقات كردم و او را از این حدیث سؤ ال كردم . خبرداد به آن مرا تا آخرش بدون زیاده و نقصان .
چهارم : حضینى در كتاب دیگر خود، غیر هدایه ، روایت كرده از محمّد بن جمهور از محمّد بن ابراهیم بن مهزیار كه گفت : شك كردم بعد از وفات حضرت ابى محمّد علیه السلام و جمع شد نزد پدرم مال فراوانى . پدرم آنها را برداشت و در كشتى نشست و من به جهت مشایعت او بیرون آمدم .
پدرم تب شدیدى كرد و به من گفت : (اى پسر! مرا برگردان كه مرگ است كه رسیده .) و گفت : (از خداوند بپرهیز در این مال .) و اشاره كرد به من و مرد.
پس در نفس خود گفتم : (پدرم وصیت نمى كرد به چیز غیر صحیح . حمل مى كنم این مال را به عراق و خانه در لب شط كرایه مى كنم و كسى را خبر نمى كنم . اگر واضح شد چیزى براى من ، مثل وضوح آن در ایّام ابى محمّد علیه السلام مال را مى دهم وگرنه آن را برمى گردانم .)
وارد بغداد شدم و خانه در لب شط كرایه كردم و چند روز ماندم . پس ، ناگاه رسول را دیدم كه با او رقعه اى بود كه در آن نوشته بود: (اى محمّد! با تو چنین است و چنین است در جوف فلان چیز... .) تا آن كه بیان نمود براى من آنچه با من بود از آنچه دانا بودم به آن و آنچه را كه نمى دانستم .
پس ، آنها را تسلیم رسول كردم و چند روز ماندم كه سرم را بلند نمى كردم و اندوهگین بودم . پس بیرون آمد توقیعى كه : (ما تو را نشاندیم در مال خود بر مقام پدرت ! پس حمد كن خداى را.)
پنجم : و نیز روایت كرده از سعد بن ابى خلف ، كه حسن بن نصر و ابو صدام و جماعتى گفتگو كردند بعد از وفات ابى محمّد علیه السلام تا آخر آنچه گذشت به روایت كلینى در باب دوّم در لقب اول ، به اختلاف جزئى كه مقتضى تكرار نیست .
ششم : ونیز روایت كرده از جعفر بن محمّد كوفى ، از رجاء مصرى كه اسم او عبدربّه بود، گفت : بیرون آمدم از راه مكّه بعد از وفات حضرت ابى محمّد علیه السلام به سه سال و وارد مدینه شدم و آمدم به صاریا و نشستم در سایه بانى كه از آن ابى محمّد علیه السلام بود و سیّد من ، ابو محمّد علیه السلام مى دانست كه مقصود من در نزد اوست . پس من فكر مى كردم در نفس خود كه : (اگر چیزى بود بعد از سه سال ، ظاهر مى شد.)
پس صداى هاتفى را شنیدم كه مرا آواز داد و من ، صدا را مى شنیدم و شخص او را نمى دیدم كه : (اى عبد ربّه پسر نصیر! بگو به اهل مصر كه آیا رسول خدا صلى الله علیه و آله را دیدید كه به او ایمان آوردید؟)
گفت : من اسم پدر خود را نمى دانستم ، زیرا كه من بیرون آمدم از مصر و من طفل صغیر بودم . پس گفتم : (تو صاحب الزمانى ، بعد از ابى محمّد علیه السلام ؟) و دانستم در این جا سقطى داشت (ظ) كه آن جناب حق است و این كه غیبت او حق است و این كه او بود كه مرا صدا زد و شك از من زایل و ثابت شد یقین .
قطب راوندى این معجزه را مختصرا در خرایج نقل كرده ولكن در آن جا ابورجاء مصرى است و در ندا به او فرمود: (اى نصر بن عبد ربّه !) و او گفت كه من در مداین متولد شدم ، پس مرا ابوعبد اللّه نوفلى برداشت و به مصر برد و در آنجا بزرگ شدم .
هفتم : و نیز روایت كرده از ابى احمد، حامد مراغى از قاسم بن علاء همدانى كه نوشت به آن جناب و شكایت كرد از قلّت فرزند. پس ‍ از آن وقتى كه نوشت تا آن زمان كه فرزند ذكورى او را شد، نُه ماه طول كشید. آنگاه نوشت و سؤ ال كرد از براى طول حیات آن ولد. پس وارد شد دعا از براى نفس او و جواب نداد در آن فرزند به چیزى ، پس آن فرزند مرد و خداوند منّت گذاشت بر او؛ پس او را دو فرزند بعد از آن شد.
هشتم : روایت كرده از محمّد بن یحیى فارسى از فضل حران مدنى ، آزاد كرده خدیجه ، دختر ابى جعفر علیه السلام كه گفت : قومى از طالبیین از اهل مدینه قائل بودند به حق . پس مى رسید به ایشان هدایاى ابى محمّد علیه السلام در وقت معیّنى . پس چون حضرت وفات كرد، برگشتند گروهى از ایشان از اعتقاد به خلف علیه السلام . پس وارد شد آن هدایا بر آن كسانى كه ثابت مانده بودند بر اقرار به آن جناب بعد از پدر بزرگوارش علیهما السلام و قطع شد از باقى و دیگر به ایشان برنگشت .
نهم : و نیز روایت كرده از ابى الحسن ، احمد بن عثمان عمرى از برادرش ، ابى جعفر محمّد بن عثمان كه گفت : مردى از اهل سودا، كه اطراف كوفه است ، مال بسیارى حمل كرد از براى صاحب الزمان علیه السلام . پس رد نمود مال را بر او و به او گفتند كه : (حق پسر عموهاى خود را از آن بیرون كن و آن چهار صد درهم است .) و در دست او مزرعه اى بود از فرزندان عمویش ، پس بعضى از منافع آن را به آنها داد و بعضى را نگاه داشت .
پس ، مبهوت و متعجب ماند و نظر كرد در حساب مال ، دید كه آنچه از پسرعموهایش با اوست ، چهار صد درهم است . چنانچه حضرت فرموده بود.
دهم : و نیز روایت كرده از ابى الحسن عمرى كه گفت : حمل نمود مردى از قائلین به حق ، مالى را به سوى صاحب الزمان علیه السلام مفصّلا با نامه هاى قومى از مؤ منین و میان هر دو اسم را فاصله گذاشته بود و از غیر ایشان ، ده اشرفى برده بود به اسم زنى كه مؤ منه نبود. پس جمیع مال را قبول فرمود و رقم نمود در هر فاصله اى به وصول مال آن شخص و آن ده اشرفى را برگرداند بر آن زن و در زیر اسم او مرقوم فرمود: اِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ.(72)
یازدهم : و نیز روایت كرده از عبداللّه سفیانى كه گفت : مالى از جانب مرزبانى رساندم كه در آن بود دست بند طلایى . پس همه را قبول فرمود و دست بند را رد كرد و امر فرمود به شكستن آن . پس آمدم به نزد مرزبانى . به او گفتم آنچه را به آن ماءمور شدم ، پس شكستیم آن را. یافتیم در آن یك مثقال برنج و آهن و مس . پس آن را از او بیرون آوردیم و فرستادیم نزد آن حضرت . پس قبول فرمود.
دوازدهم : و نیز روایت كرده از ابوالحسن حسنى گفت كه : مرا مالى بود بر ذمه محمّد. پس بعضى از آن را در حیات خود به من داد و مرد. طمع كردم در تمام آن بعد از مردنش و این در سال هفتاد و یك بود، یعنى بعد از دویست و استیذان كردم از آن جناب در رفتن نزد ورثه آن مرد در واسط. مرا رخصت نداد. مهموم شدم . چون مدتى بر این گذشت ، مرقوم فرمود در اذن رفتن به نزد ورثه .
پس ، بیرون رفتم و من ماءیوس بودم و به خود مى گفتم كه : (در نزدیك مردن او، مرا اذن نداد و در این وقت ، مرا اذن داد.)
چون به قدم رسیدم ، حق مرا تا آخر به من دادند و گفت كه رفتم به عسكر. پس ، مریض شدم ، مرض سختى تا اینكه از خود ماءیوس ‍ شدم و گمان كردم كه موت است كه رسیده . پس از ناحیه مقدسه شیشه اى برایم فرستادند كه در آن مربّاى بنفشه بود، بدون آن كه طلب كنم آن را. من مى خوردم آن را بى اندازه و سرور من در وقت فراغ من ، از آن بود و تمام شد آنچه در آن بود.
سیزدهم : و نیز روایت كرده از ابوعبداللّه مرزبان از حمد بن خضیب از محمّد بن ابراهیم بن مهزیار كه گفت : مالى به سوى ناحیه فرستادم ، پس به من گفتند كه : (تو در حساب خود اشتباه كردى در كیسه هاى اشرفى ، به تعداد بیست و شش اشرفى .) به حساب مراجعه كردم و یافتم امر را به نحوى كه توقیع صادر شده بود.
چهاردهم : و نیز روایت كرده از محمّد بن الحسن بن عبدالحمید كه او شك كرد در امر حاجز كه یكى از وكلا بود؛ پس مالى جمع كرد و آن را به سامره برد. پس بیرون آمد فرمان در سنه شصت و پنج كه : (نیست در ما شكى و نه در كسى كه متولّى امور ماست . برگردان آنچه را كه با تو است به سوى حاجز بن یزید.)
پانزدهم : و نیز روایت كرده از محمّد بن محمّد بن عباس قصرى كه گفت : نوشتم در سنه هفتاد و سه به سوى ناحیه مقدّسه و سؤ ال كردم دعایى براى حجّ و در نزد من چیزى نبود كه مرا به حجّ برساند و این كه مرا سلامتى روزى فرماید و این كه امر دختران مرا كفایت فرماید.
پس ، توقیع فرمودند در تحت سؤ ال به دعایى براى آنچه سؤ ال كردم : (و روزى خواهد شد تو را حجّ و سلامتى و چهار دختر من مرد و یك دختر برایم ماند.)
شانزدهم : و نیز روایت كرده از ابوالعباس خالدى كه گفت : نوشتند دو مرد از برادران ما، در مصر به سوى ناحیه مقدسه كه سؤ ال كردند از صاحب الزمان علیه السلام درباره دو حمل كه براى ایشان بود.
پس ، جواب بیرون آمد از براى آن دو، دعا از براى یكى از آنها به بقا و بیرون آمد براى دیگرى كه : (و امّا تو، اى حمران ! خداوند تو را اجر كرامت فرماید.) پس مُرد آن حمل كه او را بود.
هفدهم : و نیز روایت كرده از ابوالحسن بن على بن حسن یمانى كه گفت : در بغداد بودم ، قافله مهیّا شد از براى رفتن به یمن ، اراده كردم كه با این قافله بیرون روم .
گفته شد كه : (با این قافله بیرون مرو كه از براى تو چیزى نیست در بیرون رفتن با این قافله .)
گفت : پس اقامه كردم چنانچه امر فرمود و قافله بیرون رفت . پس ، حنظله بیرون آمد بر ایشان و مباح كرد آن قافله را.
گفت : (و نوشتم رخصت خواستم در سوار شدن در كشتى از بصره .) پس ، مرخص نفرمود مرا و كشتیها رفتند.
پس از حال آنها سؤ ال كردم ، به من خبر دادند كه قبیله اى از هند كه ایشان را (بوارح ) مى گویند بیرون آمدند بر ایشان و یكى ازاهل آن كشتیها سالم نماند.
پس رفتم به سامرا و وقت غروب آفتاب داخل شدم و با احدى تكلّم نكردم و خود را به كسى شناسا نكردم تا آن كه رسیدم به مسجدى كه مقابل خانه آن حضرت بود.
گفتم : نماز مى كنم ، بعد از آن كه از زیارت فارغ شدم كه ناگاه دیدم خادمى را كه مى ایستد در بالاى سر سیّده نرجس علیها السلام كه آمد به نزد من و به من گفت : (برخیز!)
پس به او گفتم : (به كجا و من كیستم ؟)
گفت : (به منزل .)
گفتم : (شاید تو را به سوى غیر من فرستادند.)
گفت : (نه ! مرا نفرستادند مگر به سوى تو.)
پس گفتم : (من كیستم ؟)
گفت : (تو على بن حسین یمانى ! رسول جعفر بن ابراهیم بن حاطه .)
به سوى من ماند پس مرا برد تا آن كه منزل داد مرا در خانه حسین بن احمد بن سارد. پس ندانستم كه چه بگویم ، تا آن كه آورد براى من جمیع آنچه را محتاج بودم . سه روز نشستم . آنگاه اذن زیارت خواستم از داخل ، یعنى زیارت عسكریین علیهما السلام از داخل خانه . چون از بیرون از شباك زیارت مى كردند. پس رخصت دادند.
در شب ، زیارت كردم و مكتوبى از احمد بن ساحق رسید در آن سالى كه او در حلوان وفات كرد در دو حاجت . یكى از آن دو، برآورده شد و در حاجت دوم به او گفتند: (چون به قم رسیدى ، مى نویسیم به سوى تو آنچه را كه خواستى .) و حاجت این بود كه استعفا كرده بود از عمل ، زیرا كه پیر شده و نمى تواند از عهده عمل برآید.
پس ، در حلوان وفات كرد و شیخ ابوجعفر محمّد بن جریر طبرى در دلائل خود گفته كه : احمد بن اسحق اشعرى شیخ صدوق ، وكیل ابو محمّد علیه السلام بود. چون ابومحمّد علیه السلام به كرامت خداى تعالى رسید، مقیم بود بر وكالت خود از جانب مولاى ما، صاحب الزمان علیه السلام و مى رسید به او توقیعات آن جناب و حمل مى شد به سوى او اموال ، از جمیع نواحى كه در آن جا بود مال مولاى ما. پس آنها را تسلیم مى گرفت تا آن كه رخصت خواست كه به قم برود. اذن رسید كه برود و ذكر فرمود كه او به قم نمى رسد و این كه او مریض مى شود و وفات مى كند در راه ؛ پس مریض شد در حلوان و مرد و در آنجا دفن شد و اقامه فرمود مولاى ما بعد از فوت احمد بن اسحق اشعرى مدتى در سرّ من راءى ، آنگاه غایب شد. الخ .
شرح حال احمد بن اسحاق بنا كننده مسجد معروف امام در قم
مؤ لف گوید: احمد بن اسحق از بزرگان اصحاب ائمه علیهم السلام و صاحب مراتب عالیه در نزد ایشان و از وكلاى معروف بود و كیفیّت وفات او به نحو دیگر نیز ذكر شده كه در حیات عسكرى علیه السلام بود و حضرت ، كافور خادم خود را با كفن براى او فرستاد در حلوان و غسل و كفن او به دست كافور یا مانند او شد بى اطلاع كسانى كه با او بودند.
در خبر طولانى سعد بن عبداللّه قمى است كه با او بود در آن سفر وفات كرد ولكن نجاشى از بعضى نقل كرده تضعیف آن خبر را و حلوان همین زهاب معروف است كه در راه كرمانشاهان است به بغداد و قبر آن معظّم در نزدیك رودخانه آن قریه است به فاصله تقریبا هزار قدم از طرف جنوب . و بر آن قبر، بناى محقرى است خراب و از بى همتى و بى معرفتى اهل ثروت آن اهالى ، بلكه اهل كرمانشاه و متردّدین ، چنین بى نام و نشان مانده و از هزار نفر زوّار یكى به زیارت آن بزرگوار نمى رود، با آن كه كسى را كه امام علیه السلام خادم خود را به طىّ الارض با كفن براى تجهیز او بفرستد و مسجد معروف قم را به امر آن جناب بنا كند و سالها وكیل در آن نواحى باشد، بیشتر و بهتر از این باید با او رفتار كرد و قبرش را مزار معتبرى باید قرار داد كه از بركت صاحب قبر وبه توسط او به فیضهاى الهیّه برسند.
هیجدهم : و نیز روایت كرده از ابى محمّد عیسى بن محمّد جوهرى كه گفت : بیرون رفتم سال 268 به طرف مكّه معظّمه براى حجّ و قصد من مدینه و صاریا بود.
چون به قطعیّت رسید نزد ما كه صاحب الزّمان علیه السلام از عراق رحلت كرده ، به مدینه رفتند و نشسته در قصرى در صاریا در سایه بانى كه براى آن جناب است در جنب سایه بان پدرش ابى محمّد علیه السلام و داخل مى شود بر او قومى از خاصّه شیعیانش .
پس بیرون رفتم بعد از آن كه سى حجّ كرده بودم به قصد حجّ در این سال و به اشتیاق لقاى آن حضرت در صاریا. پس ناخوش شدم در حالتى كه از قید (قلعه اى است در مكه ) بیرون آمدم . پس قلبم تعلّقى پیدا كرد و مایل شد به ماهى و شیر و خرما.
چون وارد مدینه شدم . ملاقات كردم برادران خود را در آنجا، پس بشارت دادند مرا به ظهور آن جناب ، در صاریا. پس چون مشرف شدم بر آن وادى ، چند بز لاغر دیدم كه داخل قصر شدند. پس ایستادم ، منتظر امر بودم تا آن كه نماز مغرب و عشا را خواندم و من دعا و تضرع و مساءلت مى كردم كه ناگاه دیدم به در، خادم صیحه زد بر من كه : (اى عیسى بن مهدى جوهرى جنبلانى !) پس تكبیر و تهلیلش گفتم و خداى تعالى را ستایش بسیار كردم و ثنا نمودم .
چون داخل شدم در صحن قصر، خوانى را دیدم در آنجا گذاشته . خادم مرا به آنجا برد و بر سر آن خوان نشانید و به من گفت : (مولاى تو مى فرماید: بخور آنچه را كه در حالت مرض خود میل كرده بودى ، چون از قید بیرون آمدى .)
پس در نفس خود گفتم : (مرا همین برهان بس است و من چگونه بخورم و حال آن كه سیّد و مولاى خود را ندیدم .)
پس مرا آواز داد كه : (بخور اى عیسى ! مرا خواهى دید.)
نشستم با مائده دیدم بر آن ماهى گرمى بود كه جوش مى خورد و در جنب او خرمایى بود شبیه ترین خرماها به خرماى ما كه در جنبلا بود و در جنب تمر، شیر بود.
در نفس خود گفتم : (من علیلم و غذا ماهى و شیر و خرما.)
پس به من صیحه زد كه : (اى عیسى ! آیا شك كردى در امر ما؟ پس تو داناترى به آنچه تو را ضرر یا نفع مى رساند.)
گریستم و از خداى طلب آمرزش كردم و از جمیع آنها خوردم و چون دست خود را از آن خوان برمى داشتم ، جاى دستم مبیّن نبود و یافتم آن غذا را پاكیزه تر طعامى كه در دنیا خورده بودم . زیاد از آن خوردم تا آن كه شرم كردم .
پس ، مرا آواز داد كه : (حیا مكن اى عیسى ! كه آن از طعام جنّت است ، دست مخلوقى آن را نساخته .)
پس خوردم و دیدم نفس خود را كه از خوردن آن باز نمى ایستد. گفتم : (اى مولاى من ! مرا كافى است .)
آواز كرد مرا كه : (بیا به نزد من !)
پس در نفس خود گفتم : (مولاى خود را ملاقات كنم و حال آنكه دست خود را نشسته ام .)
پس مرا آواز كرد كه : (اى عیسى ! آیا در دست تو چرك است ؟)
پس دست خود را بوییدم و دیدم كه از مشك و كافور خوشبوتر است . نزدیك آن جناب رفتم . شخصى نمایان شد براى من كه چشمم خیره شد از نور او و ترسیدم به نحوى كه گمان كردم عقلم مختلط شده .
فرمود: (اى عیسى ! نبود براى شماها كه مرا ببیند اگر نبودند مكذّبان كه مى گویند كجاست او؟ كى بوده ؟ كجا متولّد شده ؟ كى او را دیده ؟ و چه بیرون آمده از جانب او به سوى شما؟ و به چه چیز خبر داده شما را؟ و چه معجزه شما را نمایانده ؟
آگاه باش ! قسم بخداى كه دفع كردند امیرالمؤ منین علیه السلام را با آنچه دیدند از آن جناب و مقدم داشتند بر آن جناب و با او كید كردند و او را كشتند و چنین كردند با پدران من و تصدیق نكردند ایشان را و نسبت دادند ایشان را به سحر و كهانت و خدمت جن .)
تا این كه فرمود: (اى عیسى ! خبر ده دوستان ما را به آنچه دیدى و حذر كن از این كه خبر دهى دشمنان ما را، سلب شود از تو ایمان .)
پس گفتم : (اى مولاى من ! دعا كن براى من به ثبات .)
فرمود: (اگر خداوند تو را ثابت نكرده بود، مرا نمى دیدى . پس برو به حجّ خود، با رشد و هدایت .)
پس بیرون آمدم . و من از همه مردم بیشتر حمد و شكر مى كردم .
نوزدهم : شیخ محدّث فقیه عمادالدین ابوجعفر بن محمّد بن على بن محمّد طوسى مشهدى ، معاصر ابن شهر آشوب در كتاب (ثاقب المناقب ) روایت كرده از جعفر بن احمد، گفت : مرا طلبید ابوجعفر، محمّد بن عثمان . پس دو جامه نشانه دار به من داد با كیسه اى كه در آن چند درهمى بود. پس به من گفت : (محتاجیم كه تو خود بروى به واسط در این وقت و بدهى آنچه من به تو دادم به اول كسى كه ملاقات مى كنى او را، آنگاه كه از كشتى در آمدى به واسط.)
گفت : مرا از این ، غم شدیدى پیدا شد و گفتم : مثل منى را براى چنین امرى مى فرستد و روانه مى كند این چیز اندك را؛ پس رفتم به واسط و از كشتى درآمدم .
پس اول كسى را كه ملاقات كردم ، سؤ ال كردم از او از حال حسن بن قطاة صیدلانى ، وكیل وقف به واسط. گفت : (من همانم ! تو كیستى ؟)
گفتم : (ابوجعفر عمرى تو را سلام مى رساند و این دو جامه و این كیسه را داده كه تسلیم كنم به تو.)
پس گفت : (الحمد للّه !پس ، بدرستى كه محمّد بن عبداللّه حائرى وفات كرد و من بیرون آمدم براى اصلاح كفن او.)
پس ، جامه را گشود، دید كه آنچه را به او احتیاج دارد از حبر و كافور، موجود است و در آن كیسه ، كرایه حمالهاست و اجرت حفّار.
گفت : پس تشییع كردیم جنازه او را و برگشتیم .
بیستم : و نیز روایت كرده از محمّدبن شاذان بن نعیم ، گفت : مالى به هدیه فرستادم و شرح نكردم كه از جانب كیست . پس جواب آمد كه : (رسید چنین و چنین از مال فلان بن فلان و از مال فلان ، فلان قدر.)
بیست و یكم : و نیز روایت كرده از ابو العباس كوفى كه گفت : مردى مالى حمل كرد كه آن را برساند و دوست داشت كه واقف شود بر دلالتى ، یعنى به معجزه اى . توقیع بیرون آمد كه : (اگر طلب كنى رشد را، ارشاد خواهى یافت و اگر جستجو كنى ، مى یابى . مى گوید مولاى تو كه : حمل كن مال را.)
آن مرد گفت : بیرون آوردم از آنچه با من بود، شش اشرفى نكشیده و باقى را حمل كردم . توقیع صادر شد كه : (اى فلان ! وزن كن آن شش اشرفى را كه بیرون آوردى بى وزن و وزن آن شش مثقال و پنج دانگ و حبه و نصف حبه است .)
آن مرد گفت : (وزن كردم اشرفیها را و دیدم چنان است كه فرمود.)
بیست و دوم : و نیز روایت كرده از اسحق بن جامد كاتب ، گفت : در قم مرد بزاز مؤ منى بود و او شریك مرجئه داشت ، یعنى از اهل سنّت یا طائفه اى از ایشان . جامه نفیسى به دست ایشان افتاد.
آن مؤ من گفت : (این جامه صلاحیّت دارد براى مولاى من .)
آن شریك گفت : (من مولاى تو را نمى شناسم ، لكن هرچه مى خواهى با این جامه بكن .)
چون آن جامه به حضرت رسید، آن را از طرف طول نصف كردند و نصف آن را برداشتند و نصف دیگر را رد كردند و فرمودند: (ما را حاجتى نیست در مال مرجئى .)
بیست و سوّم : و نیز روایت كرده از محمّد بن الحسن صیرفى كه گفت : اراده كردم كه به حجّ بروم و با من مالى بود كه بعضى از آن طلا و بعضى نقره بود. آنچه طلا داشتم و نقره ، گداخته و سبیكه كردم و این مالها را به او داده بودند كه تسلیم شیخ ابى القاسم حسین بن روح كند. گفت : چون به سرخس رسیدم ، خیمه خود را برپا كردم در جایى كه در آن رمل بود و مشغول شدم به جدا كردن طلا و نقره . یكى از آن سكّه ها افتاد و در رمل فرو رفت و من نمى دانستم . گفت : چون به همدان رسیدم ، باز آن قطعه هاى طلا و نقره را جدا كردم به قصد اهتمام در حفظ آنها، نیافتم یكى از آنها را كه وزنش صد و سه مثقال بود یا نود و سه مثقال . از مال خود به وزن آن سكّه اى ساختم به جاى آن و آن را در میان آن طلا و نقره گذاشتم .
چون وارد بغداد شدم ، رفتم به نزد شیخ ابوالقاسم حسین بن روح و تسلیم كردم به او، آنچه با من بود از قطعات طلا و نقره . دست خود را دراز كرد در میان آن سكّه ها به سوى آن سكه اى كه من ریخته بودم آن را از مال خود، بدل آنچه از من مفقود شده بود، آن را به جانب من انداخت و گفت : (این سكه از آن ما نیست و سكه ما كه گم كردى آن در سرخس است در آن مكان كه خیمه خود را زدى در رمل . پس برگرد به مكان خود و فرود آى در همان جا كه فرود آمده بودى و طلب كن سكّه را در آن جا، در زیر رمل آن را خواهى یافت . بزودى مراجعت مى كنى به سوى ما و مرا نخواهى دید.)
گفت : برگشتم به سرخس و فرود آمدم در همان جا كه منزل كرده بودم و سكّه را یافتم و برگشتم به بلد خود. چون سال دیگر شد، متوجّه بغداد شدم و با من بود آن سكه . پس داخل بغداد شدم در وقتى كه شیخ ‌ابوالقاسم حسین بن روح وفات كرده بود و ملاقات كردم ابوالحسن بن على محمّد سمرى را و سكّه را به او تسلیم كردم .
بیست و چهارم : و نیز روایت كرده از حسین بن على بن محمّد قمى معروف به ابى (بابن ظ) على بغدادى ، گفت : در بخارا بودم ، شخصى كه معروف بود به ابن خارشیر، ده قطعه طلا داد و امر كرد مرا كه تسلیم كنم آن را در بغداد به شیخ ابى القاسم حسین بن روح قدس اللّه سره . پس حمل كردم آنها را با خود. چون رسیدم به مغازه آمویه ، یكى از آن سكّه ها مفقود شد از من و عالم نشدم به آن تا آن كه داخل بغداد شدم و سكّه ها را بیرون آوردم كه تسلیم آن جناب كنم ؛ پس دیدم كه یكى از آنها از من مفقود شده ، پس سكه اى به وزن آن خریدم و به آن نُه اضافه نمودم ، آنگاه داخل شدم بر شیخ ابى القاسم در بغداد و آن سكّه ها را نزدش گذاردم .
پس فرمود: (بگیر این سكّه را و آن را كه گم كردى ، رسید به ما و او این است .) آنگاه بیرون آورد آن سكّه را كه مفقود شد از من در مغازه آمویه ، پس نظر كردم در آن شناختم آن را.
بیست و پنجم : و نیز روایت كرده از حسین بن على مذكور كه گفت : زنى از من سؤ ال كرد كه : (وكیل مولاى ما كیست ؟)
پس بعضى از قمیین گفتند به او كه : (او، ابوالقاسم بن روح است .) و او را به آن زن معرّفى كردند. پس داخل شد در نزد شیخ و من در نزد آن جناب بودم .
پس گفت : (اى شیخ ! چه با من است ؟)
فرمود: (با تو هر چه هست آن را در دجله بینداز!)
پس انداخت آن را و برگشت و آمد نزد ابى القاسم بن روح و من بودم نزد او.
ابوالقاسم به مملوك خود فرمود كه : (بیرون بیاور حقّه را براى ما.)
حقّه را به نزد او آورد. وى به آن زن فرمود: (این حقّه اى است كه با تو بود و انداختى در دجله ؟)چ
گفت : (آرى !)
فرمود: (خبر دهم تو را به آنچه در آن است یا تو خبر مى دهى مرا؟)
گفت : (بلكه تو خبر ده مرا.)
فرمود: (در این حقه یك جفت دستینه است از طلا و حلقه بزرگى كه در آن گوهرى است و دو حلقه صغیر كه در آن گوهرى است و دو انگشترى ، یكى فیروزج و دیگرى عقیق .) و امر چنان بود كه فرمود، چیزى را واگذار نكرد.
پس ، حقّه را باز كرد و آنچه در آن بود بر من معروض داشت و زن نظر كرد به آن ، پس گفت : (این ، به عینه همان است كه من برداشته بودم و در دجله انداختم .)
پس من و آن زن از شعف دیدن این معجزه ، بى خود شدیم .
ابن بغدادى ، حسین مذكور بعد از ذكر این حدیث و حدیث سابق گفت : (شهادت مى دهم در نزد خداوند، روز قیامت درباره آنچه خبر دادم به آن كه به همان نحو است كه ذكر كردم ، نه زیاد كردم در آن و نه كم كردم و سوگند خود به ائمّه اثنى عشر علیهم السلام كه راست گفتم در آن ، نه افزوده ام بر آن و نه كم نمودم از آن .)
بیست و ششم : و نیز روایت كرده از ابى محمّد بن حسن بن احمد كاتب ، او گفت : در مدینه بودم (ظاهرا مراد مدینة السلام باشد، یعنى بغداد منه ) در آن سالى كه وفات كرد در آن سال ، شیخ على بن محمّد سمرى .
پس حاضر شدم نزد او قبل از وفات او به چند روز. پس بیرون آمد به سوى او صاحب الامر علیه السلام توقیعى كه نسخه آن این بود:


طبقه بندی: در اثبات امامت آن حضرت از روى معجزات صادره از آن بزرگوار، 
برچسب ها: امام عصر، مهدی(عج)، اثبات امام(عج)،
نگارش در تاریخ شنبه 18 خرداد 1392 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

برای جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی هرگونه برداشت یا كپی برداری از مطالب بدون اطلاع به مدیریت یا ذكر منبع حق الناس تلقی میشود.





قالب وبلاگ
JavaScript Codes