تبلیغات
بیداری اندیشه - توقیع امام عصر علیه السلام به على بن محمّد سمرى
ما بیداریم و پروژه بیداری ادامه دارد We are awake& WAKEUP PROJECT still runing
بسم اللّه الرحمن الرحیم
اى على بن محمّد سمرى ! خداوند، عظیم نماید اجر تو را و اجر برادران تو را در دورى تو، زیرا كه تو وفات خواهى كرد تا شش روز دیگر و جمع كن امر خود را و وصیّت مكن به احدى كه بنشیند به جاى تو بعد از وفات تو.
پس ، بدرستى كه واقع شد غیبت عامّه و ظهورى نیست مگر به اذن خداى تعالى . و این ، بعد از طول مدت و قساوت دلها و پر شدن زمین از ستم خواهد بود.
زود است كه مى آیند هفتاد نفر از كسانى كه دعوى مشاهده مى كنند پیش از خروج سفیانى و صیحه و او كاذب و مفترى است . ولاحول ولاقوة الاّ باللّه العلى العظیم .
گفت : نسخه كردیم این توقیع را و بیرون رفتیم از نزد او. چون روز ششم شد، برگشتیم به نزد او و او در حال احتضار بود. به او گفتند: (وصىّ تو كیست بعد از تو؟)
پس گفت : (از براى خداوند امرى است كه آن را به آخر مى رساند.) و وفات كرد رحمه الله . و این آخر كلام او بود.
بیست و هفتم : و نیز روایت كرده از احمد بن فارس ادیب كه گفت : شنیدم در بغداد، حكایتى كه حكایت كردم آن را براى بعضى از اخوان خود چنانچه شنیده بودم . پس درخواست كرد از من كه آن را به خطّ خود بنویسم و نتوانستم او را مخالفت كنم و آن چنان است كه در همدان طائفه اى هستند كه ایشان را بنى راشد مى گویند؛ همه ایشان شیعه اند و مذهب ایشان مذهب اهل امامت است . پس ‍ سؤ ال كردم از ایشان از سبب تشیّع ایشان بین اهل همدان .
شیخى از ایشان كه در او آثار صلاح بود و هیئت نیكویى داشت گفت : سبب آن ، این است كه جدّ ما به حجّ رفت و چون از حجّ فارغ شد و چند منزل از بادیه را طى كرد گفت : میل كردم كه فرود آیم و قدرى پیاده راه روم و چنین كردم تا آنكه خسته شدم . ایستادم و گفتم : (اندكى مى خوابم ، چون قافله آمد، برمى خیزم .)
پس ، بیدار نشدم مگر به حرارت آفتاب و كسى را ندیدم . وحشت كردم و نه راه را دیدم و نه اثر قافله را، پس توكّل كردم بر خداوند تبارك و تعالى و گفتم : (متوجه مى شوم به سمت مقابل خود.) و قدرى راه رفتم ، پس رسیدم به زمین سبزه زار باطراواتى كه گویا قریب العهد بود به باران . پس دیدم خاك آن زمین را كه پاكیزه ترین خاكهاست و نگاه كردم در وسط آن زمین به قصرى كه لمعان داشت ، مانند شمشیر.
گفتم : كاش مى دانستم این قصر را كه هرگز ندیده و نشنیده بودم ، به سمت آن رفتم چون به در قصر رسیدم دو خادم را دیدم كه جامه سفید داشتند، سلام كردم بر ایشان ، نیكو جواب دادند وگفتند: (بنشین كه به تو خیرى رسیده .) و یكى از آنها برخاست و رفت .
چندى نگذشت كه بیرون آمد و گفت : (برخیز! داخل شو!)
برخاستم و داخل قصرى شدم كه به خوبى آن ندیده بودم و نه به ضیاء آن . خادم پیش افتاد و پرده اى را كه بر در خانه آویخته بود بلند كرد. آنگاه به من گفت : (داخل شو!) داخل خانه شدم . جوانى را دیدم كه در وسط خانه نشسته و از بالاى سر او از سقف ، شمشیرى طولانى معلّق است كه نزدیك بود ته شمشیر به سر او برسد و گویا آن جوان ، ماهى است كه مى درخشد در تاریكى .
سلام كردم و جواب سلام داد با لطف كلام و احسن ، آنگاه فرمود: (آیا مى دانى من كیستم ؟)
گفتم : (نه !)
فرمود: (منم قائم از آل محمّد علیهم السلام ! منم آن كه خروج مى كنم در آخرالزمان به این شمشیر! و اشاره كرد به آن و پر مى كنم زمین را از عدل ، چنانچه پر شده از جور.) به رو در افتادم و صورت به خاك مالیدم .
فرمود: (مكن ! و سربلند كن ! تو فلانى ، از شهرى كه در جبل است كه آن را همدان مى گویند.)
گفتم : (راست فرمودى اى مولاى من !)
فرمود: (آیا مى خواهى برگردى به سوى بلد خود؟)
گفتم : (آرى ! اى مولاى من ! و مایلم بشارت دهم ایشان را به آنچه خداوند لطف فرمود به من .)
پس به خادمى اشاره كرد؛ دست مرا گرفت و كیسه اى به من داد و مرا بیرون برد و چند گامى رفتیم . پس نگاه كردم به سایه ها و درختان منارها و مساجد.
خادم گفت : (این بلد را مى شناسى ؟)
گفتم : (در نزدیكى بلد ما، بلدى است كه آن را اسدآباد مى گویند و این شبیه به آن است .)
گفت : (این اسدآباد است ! برو به سلامت .)
پس ، ملتفت شدم و دیگر او را ندیدم و دیدم در كیسه چهل یا پنجاه اشرفى بود. وارد همدان شدم و اهل خود را جمع كردم و ایشان را بشارت دادم به آنچه خداوند، براى من میسّر فرمود. و پیوسته در خیر بودیم تا از آن اشرفیها چیزى باقى بود.
بیست و هشتم : و نیز روایت كرده از على بن سنان موصلى از پدرش كه گفت : چون حضرت ابومحمّد علیه السلام وفات كرد جماعتى وارد شد از قم و بلاد جبل با اموالى كه مى آوردند حسب رسم . ایشان را خبرى نبود از فوت آن حضرت . پس چون رسیدند به سرّ من رأ ى و سؤ ال كردند از آن جناب ، به آنها گفتند كه وفات كرده . گفتند: (پس از او، كیست ؟)
گفتند: (جعفر، برادرش .)
پس از او سؤ ال كردند. گفتند: (براى سیر و تنزّه بیرن رفته و در زورقى نشسته در دجله ، شرب خمر مى كند و با او سرایندگانند.)
آن قوم با یكدیگر مشورت كردند و گفتند: (این صفت امام نیست .)
بعضى از ایشان گفتند: (برویم و این اموال را برگردانیم به صاحبانشان .)
ابوالعباس محمّد بن احمد بن جعفر حمیرى قمى گفت : (تاءمل كنید تا این مرد برگردد و در امر او تفحّص كنیم .)
چون برگشت ، داخل شدند بر او و سلام كردند و گفتند: (اى سیّد ما ! ما از اهل قم هستیم ، در ما جماعتى از شیعه و غیر شیعه اند و ما حمل مى كردیم براى سیّد خود، ابو محمّد علیه السلام اموالى .)
گفت : (كجاست آن مالها؟)
گفتیم : (با ماست !)
گفت : (تحویل نمایید آن را به نزد من .)
گفتند: (براى این اموال جسرى است كه راه به آن است .)
گفت : (آن چیست ؟)
گفتند: (این اموال جمع مى شود و از عامه شیعه در او دینارها و دو دینار هست كه جمع مى كنند آن را در كیسه و سر آن را مهر مى كنند و ما هر وقت كه مالها را مى آوردیم ، سیّد ما مى فرمود كه همه مال ، فلان مقدار است ، از فلان این مقدار و از نزد فلان آن قدر تا آن كه تمام نامهاى مردم را مى برد و مى فرمود كه بر نقش مهر چیست .)
جعفر گفت : (دروغ مى گویید! و بر برادرم مى بندید چیزى را كه نمى كرد. این علم غیب است .)
پس ، آن قوم چون سخن جعفر را شنیدند، بعضى به بعضى نگاه كردند. پس گفت : (این مال را بردارید به نزد من آرید!)
گفتند: (ما قومى هستیم كه ما را اجاره كردند. ما آن را دیده بودیم از سیّد خود، حسن علیه السلام اگر تو امامى ، آن مالها را براى ما وصف كن وگرنه به صاحبانش برمى گردانیم ، هرچه مى خواهند در آن مالها بكنند.)
جعفر رفت نزد خلیفه و او در سرّ من راءى بود و از ایشان شكایت كرد. چون در نزد خلیفه حاضر شدند، خلیفه به ایشان گفت : (این اموال را بدهید به جعفر.)
گفتند: (اصلح اللّه الخلیفه ! ما جماعتى مزدوریم و وكیل ارباب این اموال و اینها از جماعتى است و ما را امر كردند كه تسلیم نكنیم آنها را مگر به علامت و دلالتى كه عادت بر همین جارى شده بود با ابى محمّد علیه السلام .)
خلیفه گفت : (چه بود آن دلالتى كه با ابى محمّد علیه السلام بود؟)
قوم گفتند كه : (وصف مى كرد براى ما اشرفیها را و صاحبان آن را و اموال را و مقدار آن را. پس چون چنین مى كرد، مالها را به او تسلیم مى كردیم و چند مرتبه بر او وارد شدیم و این بود علامت ما با او و حال وفات كرده ، پس اگر این مرد، صاحب این امر است پس بپا دارد براى ما آنچه را بپا مى داشت براى ما برادر او والاّ مال را برمى گردانیم به صاحبانش كه آن را فرستادند به توسط ما.)
جعفر گفت : (یا امیرالمؤ منین ! اینها قومى دروغگویند و بر برادرم دروغ مى بندند و این علم غیب است .)
خلیفه گفت : (این قوم رسولانند. وما على الرسول الاّ البلاغ .)
جعفر مبهوت شد و جوابى نیافت و آن جماعت گفتند كه : (امیرالمؤ منین بر ما احسان كند و فرمان دهد به كسى كه ما را بدرقه كند تا ازاین بلد بیرون رویم .)
پس به نقیبى امر كرد ایشان را بیرون كرد؛ چون از بلد بیرون رفتند، پسرى به نزد ایشان آمد كه نیكوترین مردم بود در صورت ، گویا خادم است ؛ پس ایشان را آواز داد كه : (اى فلان پسر فلان ! و اى فلان پسر فلان ! اجابت كنید مولاى خود را !)
پس به اوگفتند: (تو مولاى مایى ؟)
گفت : (معاذ اللّه ! من بنده مولاى شمایم . بروید به نزد آن جناب .)
گفت كه : با او رفتیم تا آن كه داخل شد به خانه مولاى ما، امام حسن علیه السلام . پس دیدیم فرزند او، قائم را بر سریرى نشسته كه گویا پاره ماه است و بر بدن مباركش جامه سبزى بود. سلام كردیم بر آن جناب و سلام ما رد كرد.
آنگاه فرمود: (همه مال ، فلان قدر است و مال فلان چنین است .) و پیوسته وصف مى كرد تا آن كه جمیع مال را وصف كرد و وصف كرد جامه هاى ما را و سوارى ما را و آنچه با ما بود از چهار پایان .
پس افتادیم به سجده براى خداى تعالى و زمین را در پیش روى او بوسیدیم . آنگاه سؤ ال كردیم از هر چه مى خواستیم و او جواب داد. اموال را حمل كردیم به سوى آن جناب و ما را امر فرمود كه دیگر چیزى به سوى سرّ من راءى حمل نكنیم ، تا براى ما شخصى را در بغداد منصب فرماید كه اموال را به نزد او حمل كنیم و از نزد او توقیعات بیرون بیاید.
گفتند: پس از نزد آن جناب مراجعت كردیم و عطا فرمود به ابوالعباس محمّد بن جعفر حمیرى قمى مقدارى از حنوط و كفن و به او فرمود: (خداوند، بزرگ نماید اجر تو را در نفس تو.)
راوى گفت : (چون ابوالعباس به عقبه همدان رسید، تب كرد و وفات نمود و بعد از آن ، اموال حمل مى شد به بغداد نزد منصوبان و بیرون مى آمد از نزد ایشان توقیعات .)
بیست و نهم : و نیز روایت كرده از محمّد بن صالح كه گفت : نوشتم و سؤ ال كردم از آن حضرت ، دعا از براى بادشاله و او را عبدالعزیز حبس كرده بود و رخصت خواستم در كنیزكى كه از او طلب فرزند بكنم . جواب رسید كه : (فرزند بخواه از آن جاریه و مى كند خداوند آنچه را كه مى خواهد و محبوس را خداوند خلاص مى كند.)
و از كنیز، فرزند خواستم ، پس فرزند آورد و مرد محبوس خلاص شد روزى كه توقیع بیرون آمد.
سى ام : و نیز روایت كرده از محمّد بن صالح و او از وكلاست ، گفت : خبر داد مرا ابوجعفر و گفت : براى من فرزندى متولّد شد؛ پس ‍ نوشتم و رخصت خواستم در ختنه كردن او در روز هفتم یا هشتم . پس چیزى ننوشت . پس نوشتم و خبر دادم به مردن او.
پس ، مرقوم فرمود كه : (هر آینه ، بزودى به جاى او مى آید غیر او و غیر او نام او را بگذار احمد و نام بعد از او جعفر.) پس آمد چنانچه فرموده بود.
سى ویكم : و نیز روایت كرده از محمّد بن صالح از ابى جعفر كه گفت : زنى در نهانى تزویج كردم . چون با او مواقعه كردم حامله شد و دخترى آورد. دلتنگ شدم و نوشتم و شكایت كردم . جواب رسید: (زود است كه از او آسوده شوى .) چهار سال ماند و مرد.
پس توقیع رسید كه : (خداى تعالى صاحب تحمل و وقار است و شما تعجیل مى كنید.)
سى و دوم : و نیز روایت كرده از ابى محمّد، حسن بن وجنا كه گفت : من در سجده بودم در تحت ناودان یعنى ناودان كعبه معظمه در حجّ پنجاه و چهارم بعد از نماز عشا. و من تضرع مى كردم در دعا كه دیدم كسى مرا حركت مى دهد؛ پس فرمود: (اى حسن بن وجنا!)
گفت : برخاستم ، دیدم كنیزك زردچهره لاغر اندامى است كه گمان كردم چهل ساله و فوق آن است . در پیش روى من به راه افتاد و من سؤ ال نكردم او را از چیزى تا آن كه آمد در خانه خدیجه و در آنجا اطاقى بود كه در وسط آن دیوار بود و در آن پلكانى بود كه از آنجا بالا مى رفتند.
آن كنیزك بالا رفت و آوازى آمد كه : (اى حسن ! بالا بیا !) من بالا رفتم و ایستادم در نزد در.
پس صاحب الزمان علیه السلام فرمود: (اى حسن ! آیا پنداشتى تو بر ما مخفى بودى ؟ واللّه ! هیچ وقتى در حجّ خود نبودى مگر آن كه من با تو بودم .)
پس ، سخت بیهوش شدم و به رو افتادم ، پس برخاستم ؛ فرمود به من : (اى حسن ! ملازم باش در مدینه ، خانه جعفر بن محمّد علیه السلام و تو را مهموم نكند طعام تو و نه شراب تو و نه آنچه به آن عورت خود را بپوشانى .)
آنگاه دفترى به من عطا فرمود كه در آن بود دعاى فرج و صلواتى بر آن حضرت و فرمود: (به این دعا، پس دعا بخوان و چنین صلوات بفرست بر من و نده آن را مگر به اولیاى من . پس بدرستى كه خداوند عزّوجلّ تو را توفیق عطا مى فرماید.)
گفتم : (اى مولاى من ! تو را بعد از این نخواهم دید؟)
فرمود: (اى حسن ! هرگاه خداى تعالى بخواهد.)
حسن گفت : از حجّ خود برگشتم و ملازم شدم خانه جعفر بن محمّد علیه السلام را و من بیرون مى رفتم از آن خانه و برنمى گشتم به سوى آن مگر براى سه حاجت از براى تجدید وضو یا از براى خوابیدن یا از براى افطار كردن .
هر زمانى كه داخل مى شدم به خانه خود وقت افطار، كوزه خود را پر از آب مى دیدم و بر بالاى آن گرده نانى بود وبر بالاى آن نان ، آنچه را كه آن روز نفسم میل كرده بود به آن . آن را مى خوردم و مرا كافى بود و لباس زمستانى در وقت زمستان و لباس تابستانى در تابستان و من آب به خانه مى بردم در روز و در خانه مى پاشیدم و كوزه را خالى مى گذاشتم و طعام مى آوردم و مرا حاجتى به آن نبود، پس مى گرفتم و آن را تصدق مى دادم تا آنكه آگاه نشود بر آن مطلب ، كسى كه با من بود.
سى و سوم : علم الهدى سیّد مرتضى رحمه الله چنانچه بعضى نسبت دادند با شیخ جلیل ، حسین بن عبدالوهاب معاصر سیّد چنانچه فاضل خبیر میرزا عبداللّه اصفهانى در (ریاض ) تصریح كرده و شواهد براى آن ذكر نموده ؛ در كتاب (عیون المعجزات ) روایت كرده از حسن بن جعفر قزوینى كه گفت : وفات كرد یكى از برادران از اهل فانیم بدون وصیّت و در نزد او مالى بود كه دفن كرده بود و كسى از ورثه آن را نمى دانست . پس نوشت به ناحیه مقدّسه و سؤ ال نمود از آن دفینه .
توقیع شریف رسید كه : (مال در خانه در اطاق آن در موضع فلانى و آن فلان مقدار است .) پس آن مكان را كندند و مال را بیرون آوردند.
سى وچهارم : و نیز روایت كرده از محمّد بن جعفر كه گفت : بیرون رفت یكى از برادران ما به عزم عسكر (یعنى سرّ من راءى ) براى امرى از امور، گفت : پس وارد عسكر شدم و من ایستاده بودم در حال نماز كه دیدم مردى آمد و كیسه اى مهر كرده در پیش روى من گذاشت و من نماز مى خواندم . چون از نماز فارغ شدم و مهر آن كیسه را شكستم ، دیدم در آن رقعه اى است كه شرح شده در آن ، آنچه من براى آن بیرون آمده بودم پس از عسكر مراجعت كردم .
سى و پنجم : و نیز روایت كرده از محمّد بن احمد كه گفت : شكایت كردم از یكى از همسایگان خود كه متاءذّى بودم و از او و از شرّ او ایمن نبودم . توقیع مبارك صادر شد كه : (بزودى كفایت امر او، از تو خواهد شد.) پس خداى تعالى منّت گذاشت بر من به مردن او در روز دوم .
سى و ششم : و نیز روایت كرده از ابى محمّد ثمالى ، گفت : نوشتم براى دو مقصد و خواستم كه بنویسم در مقصد سوم خود، پس در نفس خود گفتم : (شاید آن جناب صلوات اللّه علیه این را كراهت داشته باشد.)
پس توقیع شریف رسید در آن دو مقصود و در آن مقصد سوم كه در نفس خود پنهان كردم و آن را ننوشتم .
سى و هفتم : و نیز روایت كرده از حسن بن عنیف از پدرش كه گفت : حمل كردیم حرم را از مدینه به سوى ناحیه مقدّسه و با آن حرم دو خادم بود؛ چون به كوفه رسیدیم یكى از آن دو خادم در نهانى مُسكر خورد و ما بر آن واقف نشده بودیم . توقیع رسید به رد كردن آن خادم كه مسكر نوشیده ؛ پس آن خادم را از كوفه برگردانیدم و به او خدمتى رجوع نكردیم .
سى و هشتم : و نیز روایت كرده كه توقیعى رسید درباره احمدبن عبدالعزیز كه او مرتد شده . متبیّن شد ارتداد او بعد از وصول توقیع به یازده روز.
سى و نهم : و نیز روایت كرده از على بن محمّد صیمرى كه نوشت و سؤ ال كفنى كرد. آن حضرت نوشت به او كه : (تو محتاج مى شوى به آن در سنه هشتاد.) و امّا دو جامه براى او فرستاد پس وفات كرد رحمه الله در سنه هشتاد.
چهلم : حسین بن حمدان حضینى در كتاب خود روایت كرده از ابى على و ابى عبداللّه بن على المهدى از محمّد بن عبدالسّلم از محمّد بن نیشابورى از ابى الحسن احمد بن الحسن از عبداللّه از یزید غلام احمد بن الحسن كه گفت : وارد جبل شدم و من قائل به امامت نبودم و ایشان را دوست مى داشتم تا اینكه یزید بن عبداللّه مرد و او از موالى ابى محمّد علیه السلام بود از جبل كوتكین .
وصیت كرد به من كه بدهم اسب تازى كه داشت با شمشیر و كمربند او را به صاحب الزمان علیه السلام . ترسیدم كه اگر این كار را بكنم ، برسد به من اذیتى از طرف اتباع اذكوتكین پس آن اسب و شمشیر و كمربند را قیمت كردم به هفتصد اشرفى بر ذمّه خود كه آنها را برداشتم كه تسلیم اذكوتكین بكنم ، امّا توقیع مبارك وارد شد بر من از عراق كه : (بفرست به سوى ما هفتصد اشرفى ، قیمت اسب و شمشیر و كمربند را.) و من قسم به خداوند كه به احدى نگفته بودم ، پس آن را فرستادم از مال خود.
مؤ لف گوید كه : این حكایت را كلینى و شیخ مفید در (ارشاد) و شیخ طوسى در (غیبت ) به همین نحو نقل كرده اند و اسم غلام را بدر گفتند ولكن در (دلائل طبرى ) و (فرج الهموم ) سیّد على بن طاووس در خبرى طولانى و نیز در جاهاى دیگر مختصرا نقل كرده اند كه صاحب این قضیه ، احمد بن الحسن بن ابى الحسن مادرانى آقاى آن غلام است و او منشى اذكوتكین بود كه از امراى ترك بود از جانب بنى عباس در شهر رى و یزید بن عبداللّه كه از موالیان بود در شهر زور كه از بلاد جبل است ، استقلالى داشت .
پس ، اذكوتكین بر سر ولایت او رفت و با او جنگ كرد و شهر او را و اموال او را به تصرّف در آورد و این مادرانى متولى ثبت و ضبط آن اموال بود و چون نتوانست آن اسب و شمشیر را پنهان كند، بر ذمّه گرفت به هزار اشرفى و در رى توقیع مبارك به توسط ابوالحسن اسدى به او رسید.
این مادرانى را حكایت لطیفه اى دیگر است كه دلالت بر جلال و عظمت دنیوى و اخروى او مى كند و آیة اللّه علاّمه در كتاب (منهاج الصّلاح ) آن را از احمد بن محمّد بن خالد برقى نقل كرده و ما هردو را در اواخر باب نهم كتاب (كلمه طیّبه ) نقل كردیم . رجوع به آن خالى از فائده نیست .
مخفى نماند كه غالب این معجزات مذكوره ، در كتب دیگر به اسانید دیگر موجود است و در باب اول و دوم بلكه چهارم و پنجم جمله اى از معجزات آن حضرت گذشت و در ابواب آینده بسیار از آن بیاید، بلكه بعد از اثبات وجود و بقاى آن ذات مقدس ‍ احتیاجى به ذكر معجزه نیست زیرا نفس بقا و طول عمر آن جناب ، از اعظم آیات الهیه و براهین قطعیّه است و آن را كه آن معجزه باهره متواتره كافى نباشد، از سایر معجزات حظّى نبرد و عدم كفایت از روى قلّت اطّلاع و تتبّع مطان اسباب ثبوت آن است كه محتاج به اندك حركت و رنجى است كه راحت طلبان از آن فرار كنند. تمام شد.


طبقه بندی: در اثبات امامت آن حضرت از روى معجزات صادره از آن بزرگوار، 
برچسب ها: امام عصر، توقیع امام زمان، مهدی(عج)،
نگارش در تاریخ شنبه 18 خرداد 1392 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

برای جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی هرگونه برداشت یا كپی برداری از مطالب بدون اطلاع به مدیریت یا ذكر منبع حق الناس تلقی میشود.





قالب وبلاگ
JavaScript Codes