تبلیغات
بیداری اندیشه - حكایت دوم : جزیره خضراء
ما بیداریم و پروژه بیداری ادامه دارد We are awake& WAKEUP PROJECT still runing
شریف زاهد، ابوعبداللّه محمّد بن على بن الحسن بن عبدالرحمن العلوى الحسینى در آخر كتاب (تعازى ) (تغازى جمع تعزیه است . چون در آن جمع كرده تعزیه رسول خدا صلى الله علیه و آله و على علیه السلام را براى مصیبت زدگان و تسلّى كه به آنها دادند لهذا نام آن را تعازى گذاشت .) روایت كرده از شیخ اجلّ عالم حافظ حجة الاسلام سعید بن احمد بن الرضى ، از شیخ اجلّ مقرى خطیرالدین حمزة بن المسیب بن الحارث ، كه او حكایت كرده در خانه من در ظفریه در مدینة السلام ، در هجدهم شهر شعبان سنه 544 گفت : حدیث كرد مرا شیخ من عالم بن ابى القمر عثمان بن عبدالباقى بن احمد الدمشقى در هفدهم جمادى الاخر از سنه 543 گفت : خبر داد مرا الاجل العالم الحجة كمال الدین احمد بن محمّد بن یحیى الانبارى در خانه خود در بلد طیبه مدینة السلام ، شب پنجشنبه دهم شهر رمضان سال 543 (كذاروظ) گفت :
بودیم در نزد وزیر عون الدین یحیى بن هبیره در ماه رمضان سال گذشته و ما بر سر خوانى بودیم و در نزد او جماعتى بودند. بعد از افطار اكثر حضار، رخصت طلبیدند و مراجعت نمودند و جمعى مخصوصان در آن مجلس به امر او، توقّف كردند و در آن شب در پهلوى وزیر، مردى عزیز نشسته بود كه او را نمى شناختم و تا غایت به صحبت او نرسیده بودم .
وزیر بسیار تعظیم و تكریم او مى نمود و صحبت او را غنیمت مى دانست و استماع كلام او مى فرمود و بعد از امتداد زمان صحبت ، خواص نیز برخاستند كه به منازل خود مراجعت نمایند. اصحاب ، وزیر را اخبار نمودند كه باران عظیم دست داده و راه عبور بر مردم بسته . وزیر، مانع رفتن مردم شده ، از هر باب سخنان ، مذكور گردید تا سر رشته كلام به مذاهب و ادیان كشید.
وزیر در مذمت مذهب شیعه ، مبالغه نموده ، قلّت آن جماعت را بیان نمود و گفت : (الحمد للّه اقل من القلیل و خوار و ذلیلند.)
در این اثنا شخصى كه وزیر با او در مقام توقیر و احترام بود با وزیر گفت كه : (ادام اللّه بقاك ! اگر رخصت باشد در باب شیعه ، حكایتى كنم و آنچه به راءى العین مشاهده نموده ام به عرض رسانم واگر صلاح ندانى ساكت گردم .)
وزیر ساعتى متفكر گشته ، آخر او را رخصت داد.
وى خواست كه اول اظهار سازد كه كثرت ، دلیل حقیقت دین سنیّان و قلّت ، حجّت بطلان مذهب شیعیان نمى شود.
گفت : (نشو و نماى من در مدینه باهیه بوده كه شهرى است در غایت عظمت و بزرگى و هزار و دویست ضیاع و قریه است در آن حوالى و عقل حیران است در كثرت مردم آن قرى و نواحى . و لایحصى عددهم الاّ اللّه . و تمام آن جمع كثیر، نصرانیند و بر دین عیسوى و در حدود باهیه مذكور، جزایر عظیمه كثیره واقع است و همه مردم آن نصرانى و در صحارى و برارى جزایر مذكوره كه منتهى مى شود به نوبه و حبشه ، خلایق بسیار ساكنند و همه نصرانى و از مذهب اسلام عارى .
همچنین سكنه حبشه و نوبه و بربر از حد متجاوزند، همه نصرانیند و بر ملّت عیسوى و مسلمان در جنب كثرت ایشان ، چون اهل بهشت نسبت به دوزخیان .)
و بعد از اداى این كلام ، اراده نمود كه بر وزیر ظاهر سازد كه اگر كثرت ، دلیل حقیقت مذهب است ، شیعیان (نصرانیان ظ) زیاده از اهل ملل و ادیانند.
پس گفت كه : (قبل از این به بیست و یك سال با پدرم به عزم تجارت از مدینه باهیه بیرون آمده ، مسافرت نمودیم و به جهت حرص و شره ، سفر پرخطر دریا اختیار كردیم تا قاید تقدیر، به قضاى ملك قدیر، عنان كشتى ما را كشید و به جزایر مشتمل بر اشجار و انهار رسانید و در آنجا مداین عظیمه و رساتیق كثیره دیدیم با تعجب از ناخدا استفسار اسامى آن جزایر نمودیم .
گفت : انا وانتم فى معرفتها سواء.
من و شما در معرفت آن یكسانیم ، هرگز به این جزایر نرسیده ام و این نواحى را ندیده ام .
چون به نزدیك شهر اول رسیدیم ، از كشتى بیرون آمدیم و در آن شهر شدیم . شهرى دیدیم در غایت نزاهت و آب و هوایى در كمال لطافت و مردمى در نهایت پاكیزگى و نظافت : در جهان هیچكس ندیده چنان

منزلى دلفروز و جان افزا

عرصه خرمش جهان افروز

ساحت فرخش جهان آرا


چون از ایشان اسم شهر و والى آن پرسیدیم ، گفتند: (این مدینه را مباركه مى گویند و ملك آن را طاهر مى خوانند.)
از تخت سلطنت و مستقر حكومت ملك مذكور استفسار نمودیم ، گفتند: (در شهرى است كه آن را طاهره مى گویند واز اینجا تا به آن شهر ده روز راه است از دریا و بیست و پنج روز راه است از راه برّ و صحرا.)
گفتم : (عمّال و گماشتگان سلطان كجایند كه اموال ما را دیده و عشر و خراج خود را برداشته ، آن را گرفته ، شروع در مبایعه و معامله كنیم ؟)
گفتند: (حاكم این شهر را ملازم و اعوانى نمى باشد و مقرر است كه تجار، خراج خود را برداشته به خانه حاكم برند و تسلیم او كنند.)
و ما را دلالت نمودند و به منزل او رسانیدند. چون در آمدیم ، مردى را دیدیم صوفى صفت ، صافى ضمیر، صاحب حشمت ، صایب تدبیر در زىّ صلحاء و لباس اتقیاء، جامه اى از پشم پوشیده و عبایى در زیر انداخته و دواتى پیش خود نهاده و قلمى به دست گرفته و كتاب گشاده ، كتابت مى كند. از آن وضع تعجب كردم ، سلام كردیم ، جواب داد. مرحبا گفت و اعزاز و اكرام ما نمود.
پرسید كه : (از كجا آمده اید؟)
صورت حال خود تقریر نمودیم .
فرمود كه : (همه به شرف اسلام رسیده اید و توفیق تصدیق دین محمّدى علیه السلام یافته اید.)
گفتم : (بعضى از رفقا بر دین موسى و عیسى راسخ بوده و انقیاد احكام اسلام ننموده اند.)
گفت : (اهل ذمّه جزیه خود را تسلیم نموده ، بروند و مسلمانان توقّف كنند تا تحقیق مذهب ایشان كنیم و عقیده ایشان را معلوم نماییم .)
پس ، پدرم جزیه خود و مرا و سه نفر دیگر كه نصرانى بودیم ، تسلیم نمود و یهود كه نه نفر بودند، جزیه دادند. بعد از آن به جهت استكشاف حال مسلمانان به ایشان گفت كه : (مذهب خود را بیان كنید!) چون اظهار آن كرده ، عقیده خود را باز نمودند، نقد معرفت ایشان بر محك امتحان تمام عیار نیامد.
فرمود: انّما انتم خوارج . شما در زمره اهل اسلام نیستید و در سلك خوارج انتظام دارید.
و بنا بر مبالغه فرمود كه : اموالكم تحل للمسلم المؤ من . اموال شما بر مؤ منین حلال است .
پس گفت : (هر كه ایمان به رسول مجتبى و وصى او، على مرتضى و سایر اوصیا تا صاحب الزمان ، مولاى ما ندارد، در زمره مسلمین نیست و داخل خوارج و مخالفین است .)
مسلمانان كه این سخن شنیدند و به جهت عقیده فاسد، اموال خود را در معرض نهب و تلف دیدند، متاءلم و حزین گردیدند و سر به جیب تفكر برده ، لحظه اى در دریاى اندوه و تحیّر غوطه مى خوردند و زمانى در بیابان بى پایان تاءسف و تحسر سرگشته مى گشتند. عاقبت از والى مملكت استدعاى آن نمودند كه حقیقت احوال ایشان را به حضرت سلطانى بنویسد و آن جماعت را به زاهره فرستد تا شاید كه ایشان را آنجا فرجى روى نماید.
مسئول ایشان به معرض قبول رسید و حكم فرمود كه به زاهره روند و این آیه تلاوت نمود كه : لِیَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَیِّنَةٍ.(74)
چون حال اهل اسلام بر آن منوال دیدیم ، ایشان را در عین ملال گذاشتن و برگشتن نپسندیدیم . به نزد ناخدا آمدیم وگفتیم كه : (مدّتى است رفیق و جلیس آن جماعتیم ، مروّت نیست كه ایشان را در این مهلكه تنها بگذاریم . التماس استیجار كشتى تو داریم كه جهت رعایت خاطر این جماعت به زاهره رویم وایشان را امداد و اعانت كنیم .)
ناخدا قسم یاد كرد كه دریاى زاهره را ندیده و هرگز به آن راه نرفته . تا از او ماءیوس شدیم و از بعضى مردم آن شهر، كشتى كرایه نمودیم . به اتفاق اهل اسلام متوجه زاهره شدیم و دوازده شبانه روز در آن دریا سرگردانى كشیدیم . چون صبح روز سیزدهم طلوع نمود، ناخدا تكبیر گفت كه : (شام محنت به انجام رسید. صبح راحت روى نموده و علامات زاهره و منائر و دیوار آن پیدا شد.)
پس ، از روى سرور و بهجت به كمال سرعت روانه شدیم . چاشتگاهى به شهرى رسیدیم كه هیچ دیده نظرى آن ندیده و هیچ گوشى شبیه او نشنیده ، كلمه : اُدْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنینَ.(75) در باره او آیتى و كریمه : جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمواتُ.(76) از فسحت ساحت او كنایتى ، نسیمش غمزاد و روح افزا و هوایش فرح بخش و دلگشا، آب لذیذش بى غش و صافى و حیات بخش چون آب زندگانى . فرد: چشم فلك ندید ونه گوش ملك شنید

زین خوبتر بلاد و پسندیده تر مقر


و این شهر دلگشا مشرف بود بر دریا و مبناى آن بر كوهى سفید چون نقره بیضا، حصارى از جانب برّ و بحر احاطه آن شهر نموده و در میان شهر، انهار كثیره پاكیزه جارى گشته و فواضل میان منازل واسواق به دریا ریخته .
ابتداى انهار كثیره تا انتهاى آن یك فرسخ و نیم بود و در طعم و لذّت چون كوثر و تسنیم ودر تحت آن كوه ، باغها و بساتین بسیار و مزارع و اشجار بى شمار با میوه هاى لطیف خوشگوار و در میان آن بساتین ، گرگها و گوسفندان گردیدندى و با هم الفت گرفته ، نرمیدندى . اگر شخصى ، حیوانى را به زراعت كسى سردادى ، آن جانور كناره گرفته ، یك برگ آن نخوردى . سباع و هوام در میان آن شهر جاى كرده ، ضرر ایشان به كسى نرسید.
پس ، چون از آن شهر گذشتیم به مدینه مباركه زاهره رسیدیم . شهرى دیدیم عظیم در وسعت و فراخى چون جنّات نعیم ، مشتمل بر اسواق كثیره و امتعه غیرمتناهى ، اسباب عیش و فراغت در آن آماده و خلایق برّ و بحر در آن آینده و رونده .
مردم آن از روى قواعد و آداب ، بهترین خلایق روى زمین و در امانت و دیانت و راستى بى قرین . چون در بازار كسى متاعى خریدى یا مزرعى ابتیاع نمودى ، بایع متعرّض دادن آن نشدى و به مشترى امر نمودى : یا هذا ! زن لنفسك . باید كه حق برداشته ، موقوف به من ندارى و جمیع معاملات ایشان چنین بودى .
در میان ایشان كلام لغو و بیهوده نبودى و از غیبت و سفاهت و كذب و نمیمه محترز بودندى . هرگاه وقت نماز در آمدى و مؤ ذن اذان گفتى ، همه مردمان از مردان و زنان به نماز حاضر شدندى و بعد از وظایف طاعت و عبادت به منازل خود مراجعت نمودندى .
چون این شهر عدیم النظیر را دیدیم ، از سلوك و طرز آن تعجّب نمودیم . به ورود خدمت سلطان ماءمور گردیدیم . ما را در آوردند به باغى آراسته و در میان گنبدى از قصب ساخته و بر دور آن انهار عظیمه جارى بود و سلطان در آن مكان بر مسند داورى نشسته و جمعى در خدمت او كمر اخلاص و متابعت بر میان بسته .
در آن حالت مؤ ذن ، اذان و اقامت گفت و در ساعت ، ساحت آن بستان وسیع و عرصه فسیح از مردم آن شهر پر گردید.
سلطان امامت كرد و مردم در اقتدا به او نماز جماعت گزاردند و در افعال و اقوال ، كمال خضوع و خشوع مرعى داشتند. بعد از اداى نماز، سلطان عالى شاءن به جانب ما دردمندان التفات نمود و پرسید: (ایشانند كه تازه رسیده اند و داخل شهر ما گردیده ؟)
گفتم : (یا بن صاحب الامر!)
شنیده بودیم كه مردم آن شهر او را در حین خطاب و تحیت (یابن صاحب الامر!) مى گویند. حضرت سلطان ما را دلدارى داده ، ترحیب نمود و از سبب ورود بدانجا استفسار نمود و گفت : انتم تجار او ضیاف ؟ در سلك تجار انتظام دارید یا داخل ضیاف و مهمانید؟
ما به عرض رسانیدیم كه : (تاجرانیم و بر خوان انعام و احسان سلطان میهمانان .)
از مذهب و ملّت ما پرسید و فرمود: (در میان شما كدامند كه كمر اسلام بر میان جان بسته ، اوامر و نواهى ایمان را منقاد گشته اند و كدامند كه در بیداى ضلالت مانده ، به صحراى دلگشاى ایمان و عرفان نرسیده اند؟)
ما حقیقت هریك را معروض داشتیم و بر سرایر قلوب یكایك مطلع گردید.
آنگاه فرمود: (مسلمان فرق متكثر و گروه متشعّبه اند. شما از كدام طائفه اید؟)
در میان ما شخصى بود مشهور به مقرى ، نام او روزبهان بن احمد اهوازى و در ملّت و مذهب ، تابع شافعى . او آغاز تكلّم كرده ، اظهار عقیده خود نمود.
فرمود كه : (در میان آن جماعت كدامند كه با تو در این ملّت سر موافقت دارند؟)
گفت : (همه با من متفقند و شافعى را امام و مقتدا مى دانند الاّ حسان بن غیث كه مالكى است .)
سلطان گفت : (اى شافعى ! تو قایل به اجماع گردیده اى عمل به قیاس مى كنى ؟)
گفت : (بلى یابن صاحب الامر!)
سلطان خواست كه او را از تلاطم طوفان شقاوت مخالفت نجات دهد و به ساحل سعادت هدایت رساند. فرمود: (یا شافعى ! آیه مباهله را خوانده اى و یاد دارى ؟)
گفت : (بلى یابن صاحب الامر!)
فرمود: (كدام است ؟)
گفت : كریمه فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْنائَنا وَاَبْنائَكُمْ وَنِسائَنا وَ نِسائَكُمْ وَاَنْفُسَنا وَاَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبینَ.(77)
فرمود كه : (قسم مى دهم تو را به خدا كه مراد پروردگار و رسول مختار از این ابناء و نساء و انفس چه كسانند؟)
روزبهان خاموش گردید.
سلطان فرمود: (قسم مى دهم تو را به خدا كه در سلك اصحاب كساء كسى دیگر بوده به غیر از رسول خدا و على مرتضى و فاطمه سیدة النساء و حسن مجتبى و حسین الشهید بكربلا؟)
روزبهان گفت : (لا یابن صاحب الامر!)
فرمود: لم ینزل هذه الایة الاّ فیهم ولاخص بها سواهم .
یعنى بخدا سوگند كه این آیه شریفه در شاءن عالى شاءن ایشان نازل گردیده و این شرف و فضیلت مخصوص ایشان است نه دیگران .
پس فرمود كه : (یا شافعى ! قسم بر تو باد كه هر كه را حضرت سبحانى از رجس معاصى و لوث مناهى پاك گردانیده ، طهارت و عصمت او به نص كتاب ربّالارباب ثابت شده . اهل ضلال آیا توانند كه نقصى به كمال او رسانند؟)
گفت : (لا یابن صاحب الامر!)
فرمود كه : باللّه علیك ما عنى بها الاّ اهلها.
بخدا سوگند كه مراد حق تعالى اصحاب كساست كه اراده حق تعالى تعلّق گرفته به آنكه خطایا و سیّئات را از ایشان دور دارد تا اذیال عصمت ایشان به گرد عصیان ، آلوده نگردد و از صغیره و كبیره معصوم باشند.
پس به فصاحت لسان و طلاقت بیان حدیثى ادا نمود كه دیده ها گریان و سینه ها پر از ایمان گردید و شافعى برخاسته ، گفت : (غفرا ! غفرا یابن صاحب الامر! انسب نسبك . نسب عالى خود را بیان فرما و این سرگشته وادى ضلالت را هدایت فرما!)
سلطان به زبان حقایق بیان گفت : انا طاهر بن محمّد بن حسن بن على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسین بن على الّذى انزل اللّه فیه : وَكُلَّ شَىْءٍ اَحْصَیْناهُ فى اِمامٍ مُبینٍ.(78)
واللّه كه مراد ربّ العالمین از كلمه تامه (امام مبین ) حضرت امیرالمؤ منین است و امام المتقین و سیّد الوصین و قائد الغر المحجلین ، على بن ابیطالب است كه خلیفه بلافصل خاتم النبیین است و هیچ كس را نرسد كه بعد از حضرت رسول صلى الله علیه و آله ارتكاب امر خلافت نماید، به غیر شاه ولایت و ماه خطه هدایت .
و كریمه ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ.(79) در شاءن ما فرستاده و ما را به این مراتب عالیه اختصاص ‍ داده .)
فرمود: یا شافعى ! نحن ذرّیة الرسول ، نحن اولو الامر.
روز بهان چون استماع هدایت بیان شاهزاده عالمیان نمود به سبب تحمّل نور معرفت و ایمان بیهوش گردید و چون به هوش باز آمد. به توفیق هدایت ربّانى ایمان آورد و گفت : (الحمد للّه الّذى منحنى بالاسلام والایمان و نقلنى من التقلید الى الیقین . حمد خداوند كه دولت عرفان نصیب من نموده ، خلعت ایمان به من پوشانیده و از ظلمتكده تقلید به فضاى فرح فزاى نور ایمان رسانید.)
پس آن سرور دین و مركز دایره یقین فرمود كه ما را به دارالضیافه بردند و ضیافت نمودند و كمال اعزاز و اكرام مرعى داشتند و مدت هشت روز بر مائده جود و احسان آن شاهزاده عالمیان میهمان بودیم و همه مردم آن شهر در آن ایّام به دیدن ما آمدند و اظهار محبّت و مهربانى كردند و غریب نوازى نمودند.
شعر:مردم او جمله فرشته سرشت


خوشدل و خوشخوى چو اهل بهشت


و بعداز هشت روز، از آن حضرت درخواستند كه ما را ضیافت كنند. شرف قبول ماءمول ایشان به كمال شادى و بهجت به روایت ضیافت و وظایف رعایت ما پرداخته ، به مطاعم لذیذه و ملابس شهیه ، ما را ضیافت نمودند.
طول و عرض آن شهر پر سرور، دو ماهه راه بود و سوار تند رفتار به كمتر از دو ماه ، قطع مسافت آن نمى نمود. سكنه آن شهر نمودند كه از این شهر گذشته ، مدینه اى است (رابقه ) نام و والى و حاكم آن قاسم بن صاحب الامر علیهما السلام است و طول و عرض آن ، برابر این شهر و مردم به حسب خَلق و خُلق و صلاح و سداد و رفاهیت و فراغ بال مانند مردم این شهرند.
و چون از آن شهر بگذارند به شهرى دیگر رسند در رنگ این شهر، نام آن (صافیه ) است و سلطان آن ابراهیم بن صاحب الامر علیهما السلام .
و بعد از آن شهرى است به همه زینتهاى دینیه و دنیویه آراسته ؛ اسم آن (طلوم ) و متولّى آن عبدالرحمن بن صاحب الامر علیهما السلام و در حوالى آن شهر رساتیق عظیمه و ضیاع كثیره كه طول آن دو ماهه راه است و منتهى مى شود به شهرى عناطیس نام و حاكم آن هاشم بن صاحب الامر علیه السلام و مسافت طول و عرض آن چهار ماهه راه است و در حوالى آن مزارع بسیار و مراتع بیشمار است ، مزیّن به كثرت انهار و خضرت اشجار و نضرت انهار و لطافت اثمار، نمونه : جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ.(80)
فرمود: مى كند هردم ندا از آسمان روح الامین

هذه جنّات عدن فادخلوها خالدین


هر كه بر سبیل عبور بدان خطّه موفور السّرور آید از دل كه شهرستان بدن است ، رخصت خروج نیابد.
القصه به وزیر گفت كه : طول و عرض مملكت مذكوره یكساله راه است و سكنه آن كه نامحدودند بالتمام مؤ من و شیعه و قائل به تولاّى خدا و رسول وائمه اثنا عشرند و تبرّا از اعداى آنها مى نمایند و مجموع ایشان به خضوع و خشوع ، اقامت صلوة و اداى زكات مى نمایند و آن را به مصارف شرعیه مى رسانند و امر به معروف و نهى از منكر مى كنند.
حكّام ایشان ، اولاد صاحب الزمان ، مدار ایشان ترویج احكام ایمان و به حسب عدد زیاده از كافه مردمان و گفتند این امصار و بلاد و كافه و خلایق و عباد نسبت به حضرت صاحب الامر و مجموع مردمان كه از حد و حصر افزونند، كمر انقیاد و ایقان و ایمان بر میان جان بسته ، خود را از غلامان آن حضرت مى دانند.
چون گمان مردم این بود كه در آن سال آن برگزیده ملك متعال مدینه زاهره را به نور قدوم به جهت لزوم منوّر خواهد ساخت ، مدّتى انتظار ملازمت آن حضرت كشیدیم . عاقبت از آن دولت ربّانى محروم ، روانه دیار خود شدیم و اما روزبهان و حسان به جهت صاحب الزمان و دیدن طلعت نورانى آن خلاصه دودمان ، توقف نمودند و در مراجعت با ما موافقت ننمودند.
چون این قصه غریبه كه گوش هوش سامعان اخبار عجیبه شبیه و نظیر آن نشنیده به اتمام رسید، عون الدین وزیر برخاست و به حجره خاصّه رفت . یكایك از ما را طلبید و در عدم اظهار این اخبار عهد و میثاق فرا گرفت و مبالغه و الحاح بسیار در عدم افشاى این اسرار نمود و گفت : (زینهار! كه اظهار این سرّ مكنید! و این راز پنهان دارید كه دشمنان به قتل شما برنخیزند و خون شما نریزند.#
و ما از بیم و ترس دشمنان خاندان و خوف اعادى ذرارى پیغمبر آخرالزمان جراءت اظهار این راز پنهان ننمودیم و هركدام كه یكدیگر را ملاقات مى كردیم ، یكى مبادرت مى كرد و مى گفت : اءتذكر رمضان ؟ آیا به خاطر دارى ماه رمضان را؟
و دیگرى مى گفت در جواب : نعم ! وعلیك بالاخفاء والكتمان ولا تظهر سرّ صاحب الزمان صلوات اللّه علیه و على آبائه الطاهرین و اولاده .


برچسب ها: امام عصر، مهدی(عج)، صاحب الامر،
نگارش در تاریخ شنبه 18 خرداد 1392 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

برای جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی هرگونه برداشت یا كپی برداری از مطالب بدون اطلاع به مدیریت یا ذكر منبع حق الناس تلقی میشود.





قالب وبلاگ
JavaScript Codes