تبلیغات
بیداری اندیشه - حكایت هشتم : مرحوم سیّد محمّد جبل عاملى
ما بیداریم و پروژه بیداری ادامه دارد We are awake& WAKEUP PROJECT still runing
و نیز صالح مبرور، سیّد متقى مذكور نقل كرد كه چون به مشهد مقدس رضوى مشرّف شدم با فراوانى نعمت آنجا بر من بسیار تنگ مى گذشت . صبح آن روز كه بنا بود زوار از آنجا بیرون روند، چون یك قرص نان كه بتوانم به آن ، خود را به ایشان برسانم نداشتم ، مرافقت نكردم . زوّار رفتند. ظهر شد. به حرم مطهّر مشرّف شدم .
پس از اداى فریضه دیدم اگر خود را به زوّار نرسانم ، قافله اى دیگر نیست و اگر من به این حال بمانم ، چون زمستان شود، تلف مى شوم . برخاستم نزدیك ضریح رفتم و شكایت كردم و با خاطر افسرده بیرون رفتم و با خود گفتم : (به همین حال گرسنه بیرون مى روم ، اگر هلاك شدم مستریح مى شوم والاّ خود را به قافله مى رسانم .)
از دروازه بیرون آمدم و از راه جویا شدم طرفى را به من نشان دادند. تا غروب راه رفتم به جایى نرسیدم فهمیدم كه راه را گم كرده ام . به بیابان بى پایانى رسیدم . سواى حنظل چیزى در آن نبود. از شدّت گرسنگى و تشنگى قریب پانصد حنظل شكستم شاید یكى از آنها هندوانه باشد؛ نبود. تا هوا روشن بود در اطراف آن صحرا مى گردیدم كه شاید آبى یا علفى پیدا كنم تا آنكه بالمره ماءیوس ‍ شدم .
تن به مرگ دادم و گریه مى كردم كه ناگاه مكان مرتفعى به نظرم آمد. بدانجا رفتم چشمه آبى یافتم . تعجب كردم كه در بلندى چشمه آب چگونه است ؟! شكر خداوند به جا آوردم و با خود گفتم : (آب بیاشامم ، سپس وضو و نماز بخوانم تا چنانچه مردم ، نماز خوانده باشم .)
بعد از نماز عشاء هوا تاریك شد و تمام صحرا پر شد از جانوران و درّندگان و از اطراف صداهاى غریب از آنها مى شنیدم . بسیارى از آنها را مى شناختم چون شیر و گرگ . بعضى از دور چشمانشان مانند چراغ مى نمود. وحشت كردم و چون زیاده بر مردن چیزى نبود و رنج بسیار كشیده بودم ، رضا به قضا دادم و خوابیدم .
وقتى بیدار شدم كه هوا به واسطه طلوع ماه ، روشن و صداها خاموش شده بود و من در نهایت ضعف و بیحالى بودم . در این حال ، سوارى نمایان شد. با خود گفتم : (این سوار، مرا خواهد كشت ، زیرا كه در صدد دستبردى خواهد بود و من چیزى ندارم . پس خشم خواهد كرد، لامحاله زخمى خواهد زد.)
امّا سوار پس از رسیدن سلام كرد. جواب گفتم و مطمئن شدم .
فرمود: (چه مى كنى ؟)
با حالت ضعف ، اشاره به حالت خود كردم .
فرمود: (در جنب تو، سه عدد خربزه است ، چرا نمى خورى ؟)
من چون فحص كرده بودم و ماءیوس از هندوانه به صورت حنظل ، چه رسد به خربزه . گفتم : (مرا مسخره مكن ! به حال خود واگذار!)
فرمود: (به عقب نگاه كن !)
نظر كردم . بوته اى دیدم كه سه خربزه بزرگ داشت .
فرمود: (به یكى از آنها سدّ جوع خود كن ، نصف یكى را صبح بخور و نصف دیگر را با خربزه صحیح دیگر همراه خود ببر و از این راه به خط مستقیم روانه شو. فردا قریب به ظهر، نصف خربزه را بخور و خربزه دیگر را البته صرف مكن كه به كارت خواهد آمد. نزدیك به غروب به سیاه خیمه اى خواهى رسید. آنها تو را به قافله خواهند رسانید.)
پس از نظر من غایب شد. من برخاستم یكى از خربزه ها را شكستم بسیار لطیف و شیرین بود كه شاید به آن خوبى ندیده بودم . آن را خوردم و برخاستم و دو خربزه دیگر را برداشتم و روانه شدم تا ساعتى از روز برآمد. خربزه دیگر را شكستم و نصف از آن را خوردم . دیگر را هنگام ظهر كه هوا به شدّت گرم بود، خوردم و با خربزه دیگر روانه شدم .
قریب به غروب آفتاب ، از دور خیمه اى دیدم ، چون اهل خیمه مرا از دور دیدند به سوى من دویدند و مرا به سختى و عنف گرفته ، به سوى خیمه بردند. گویا توهّم كرده بودند كه من جاسوسم و چون غیر عربى نمى دانستم و آنها جز پارسى ، زبانى نمى دانستند هر چه فریاد مى كردم كسى گوش نمى داد تا به نزدیك بزرگ خیمه رفتم .
او با خشم تمام گفت : (از كجا مى آیى ؟ راست بگو! وگرنه تو را مى كشم .)
من به هزار حیله فى الجمله كیفیّت حال خود را و بیرون آمدن روز گذشته از مشهد مقدس و گم كردن راه را ذكر كردم .
گفت : (اى سیّد كاذب ! اینجاها كه تو مى گویى ، متنفّسى عبور نمى كند مگر آنكه تلف خواهد شد و جانور او را خواهد درید و علاوه آن قدر مسافت كه تو مى گویى مقدور كسى نیست كه در این زمان طى كند زیرا كه به طریق متعارف از اینجا تا مشهد سه منزل است و از این راه كه تو مى گویى منزلها خواهد بود. راست بگو و اگرنه تو را با این شمشیر مى كشم .)
و شمشیر خود را كشید بر روى من . در این حال خربزه از زیر عباى من نمایان شد. گفت : (این چیست ؟)
تفصیل را گفتم . تمام حاضرین گفتند: (در این صحرا ابدا خربزه نیست ، خصوص این قسم كه تاكنون ندیده ایم .)
پس ، بعضى به بعضى دیگر رجوع كردند و به زبان خود گفتگوى زیادى كردند. گویا مطمئن شدند كه این خرق عادتى است . سپس ‍ آمدند و دست مرا بوسیدند و در صدر مجلس جاى دادند و مرا معزّز و محترم داشتند. جامه هاى مرا براى تبرّك بردند و جامه هاى پاكیزه برایم آوردند.
دو شب و دو روز مهماندارى كردند در نهایت خوبى . روز سوم ده تومان به من دادند و سه نفر با من فرستادند و مرا به قافله رساندند.


برچسب ها: امام مهدی، صاحب الامر(عج)،
نگارش در تاریخ شنبه 18 خرداد 1392 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

برای جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی هرگونه برداشت یا كپی برداری از مطالب بدون اطلاع به مدیریت یا ذكر منبع حق الناس تلقی میشود.





قالب وبلاگ
JavaScript Codes