تبلیغات
بیداری اندیشه - حكایت دهم : محمود فارسى معروف به اخى بكر
ما بیداریم و پروژه بیداری ادامه دارد We are awake& WAKEUP PROJECT still runing
سیّد جلیل و عالم نبیل ، بهاءالدین على بن عبدالحمید الحسینى النجفى النیلى معاصر شیخ شهید اول رحمه الله در كتاب (غیبت ) مى فرماید: خبر داد مرا شیخ عالم كامل قدوه مقرى حافظ محمود حاج معتمر شمس الحق والدین محمّد بن قارون .
گفت : مرا دعوت كردند به نزد زنى ، پس رفتم به نزد او و من مى دانستم كه او زنى است مؤ منه از اهل خیر و صلاح .
پس اهل او، تزویج كردند او را به محمود فارسى معروف به اخى بكر و او را و اقارب او را بنى بكر مى گفتند. اهل فارس مشهورند به شدّت تسنّن و نصب و عداوت اهل ایمان . و محمود، اشدّ ایشان بود در این باب و خداوند تبارك و تعالى توفیق داد او را براى شیعه شدن به خلاف اهلش كه به مذهب خود باقى بودند.
پس به آن زن گفتم : (چه عجب ! چگونه پدر تو جوانمردى كرد و راضى شد كه تو با این ناصبیان باشى ؟ و چه اتفاق افتاد كه شوهر تو مخالفت اهل خود كرد و مذهب ایشان را ترك كرد؟)
پس آن زن گفت : (اى مقرى ! بدرستى كه از براى او حكایت عجیبه اى است كه هرگاه اهل ادب آن را بشنوند حكم مى كنند كه آن از عجایب است .)
گفتم : (آن حكایت چیست ؟)
گفت : (از او بپرس كه تو را خبر مى دهد.)
آن شیخ فرمود: چون حاضر شدیم در نزد محمود، گفتم : (اى محمود! چه چیز تو را بیرون آورد از ملّت اهل تو و داخل كرد در میان شیعیان ؟)
پس گفت : (اى شیخ ! چون حق واضح شد، آن را پیروى كردم . بدان بدرستى كه عادت اهل فارس چنان جارى شده كه چون بشنوند قافله اى وارد مى شود بر ایشان بیرون مى روند كه او را پیش ملاقات كنند و دیدار نمایند. پس ، اتفاق افتاد كه من شنیدم قافله بزرگى وارد مى شود.
پس من بیرون رفتم و با من كودكان بسیارى بودند و من در آن وقت كودكى بودم نزدیك بلوغ . از روى نادانى كوشش كردیم و در جستجوى قافله برآمدیم و در عاقبت كار خود، اندیشه نكردیم و چنان سعى داشتیم كه هرگاه كودكى از ما وامى ماند او را بر ضعفش ‍ سرزنش مى كردیم .
پس راه را گم كردیم و در وادیى افتادیم كه آن را نمى شناختیم . در آنجا آنقدر خار و درختان انبوه درهم پیچیده بود كه هرگز مانند آن ندیده بودیم . پس شروع كردیم به راه رفتن . از راه رفتن بازماندیم و از تشنگى ، زبان ما بر سینه ما آویزان شده بود. پس یقین كردیم به مردن و به رو درافتادیم .
در این حال بودیم كه ناگاه سوارى را دیدیم كه بر اسب سپیدى سوار است و در نزدیك ما فرود آمد و فرش لطیفى در آنجا فرش كرد كه مثل آن ندیده بودیم . از آن بوى عطر به مشام مى رسید. ملتفت او بودیم كه ناگاه سوار دیگرى دیدیم كه بر اسب قرمزى سوار بود و جامه اى سفید پوشیده ، بر سرش عمامه اى بود كه براى آن دو طرف بود. فرود آمد بر آن فرش و ایستاد و نماز كرد و آن دیگرى رفیقش با او نماز كرد. آنگاه نشست براى تعقیب .
پس ملتفت من شد. فرمود: (اى محمود!)
به صداى ضعیفى گفتم : (لبّیك اى آقاى من !)
فرمود: (نزدیك من بیا.)
گفتم : (از شدّت عطش و خستگى ، قدرت ندارم .)
فرمود: (باكى نیست بر تو.)
چون این سخن را فرمود، محسوسم شد كه در تن خود، روح تازه یافتم . پس با سینه به نزدیك آن جناب رفتم . پس دست خود را بر صورت و سینه من كشید و بالا برد تا حنك من و به حنك بالایى ملصق و زبانم داخل شد میان دهانم و آنچه در من بود از رنج و آزار همه برطرف شد و به حالت اولى خود برگشتم .
پس فرمود: (برخیز! یك دانه حنظل از این حنظلها براى من بیاور!)
و در آن وادى حنظل بسیارى بود. حنظل بزرگى برایش آوردم . آن را دو نیمه نمود ون یمى را به من داد و فرمود: (بخور!)
پس آن را ازآن جناب گرفتم و جراءت نداشتم بر مخالفت كردن او. در نزد من چنین بود كه مرا امر فرموده به خوردن صبر، چون معلوم بود نزد من تلخى حنظل . امّا چون از آن چشیدم ، دیدم كه شیرینتر است از عسل و سردتر از یخ و خوشبوتر است از مشك ! پس سیر و سیراب شدم .
آنگاه به من فرمود: (رفیق خود را بگو بیاید.)
او را خواندم . او به زبان شكسته ضعیفى گفت كه : (توانایى بر حركت ندارم .)
به او فرمود: (برخیز! باكى نیست بر تو.)
پس او نیز به سینه ، رو به آن جناب كرد و به خدمتش رسید. با او نیز همان كار را كرد كه با من كرده بود. آنگاه از جاى خود برخاست كه سوار شود.
به او گفتیم : (تو را به خداوند قسم مى دهیم اى آقاى ما كه نعمت خود را بر ما تمام كن و ما را به اهل ما برسان .)
فرمود: (عجله مكنید!) و با نیزه خود خطى دور ما كشید و با رفیقش رفت .
به رفیقم گفتم : (برخیز! تا بایستیم مقابل كوه و راه را پیدا كنیم .)
برخاستیم و به راه افتادیم . ناگاه دیدیم دیوارى در مقابل ماست . به سمت دیگر سیر كردیم ، دیوار دیگر دیدیم و همچنین در هر چهار جانب ما. پس نشستیم و بر حال خود گریستیم .
به رفیقم گفتم : (از این بیار تا بخوریم .)
پس ، حنظلى آورد دیدیم از همه چیز تلختر و قبیحتر است . آن را به دور انداختیم و اندكى درنگ كردیم . ناگاه وحوش بسیارى احاطه كردند كه شمار آن را جز خداوند كسى نمى دانست و هرگاه قصد مى كردند كه به ما نزدیك شوند، آن دیوار آنها را مانع مى شد و چون مى رفتند، دیوار برطرف مى شد و چون عود مى كردند، ظاهر مى شد.
ما آسوده و مطمئن آن شب را بسر آوردیم تا آنكه صبح شد و آفتاب طلوع كرد و هوا گرم شد و تشنگى به ما غلبه كرد. به جزع افتادیم . پس ناگاه آن دو سوار پیدا شدند و كردند آنچه روز گذشته كرده بودند.
چون خواستند از ما مفارقت كنند، گفتیم به آن سوار كه : (تو را به خداوند قسم مى دهیم كه ما را برسان به اهل ما.)
فرمود: (بشارت باد شما را كه بزودى مى آید نزد شما كسى كه شما را مى رساند به اهل شما.)
پس از نظر غایب شدند. چون آخر روز شد، دیدیم مردى را از اهل فارس كه با او سه الاغ بود، مى آمد براى بردن هیزم . چون ما را دید، ترسید و فرار كرد و خرهاى خود را گذاشت . پس او را آواز كردیم به اسم خودش و نام خود را براى او بردیم .
پس برگشت و گفت : (واى بر شما ! بدرستى كه اهل شما عزاى شما را برپا كردند. برخیزید كه مرا حاجتى نیست در هیزم .)
برخاستیم و بر آن خرها سوار شدیم . چون نزدیك قریه رسیدیم پیش از ما داخل بلد شد و اهل ما را خبر كرد و ایشان به غایت خرسند و مشعوف شدند و او را اكرام كردند و بر او خلعت پوشانیدند.
چون داخل شدیم بر اهل خانه خود و از حال ما پرسیدند، حكایت كردیم براى ایشان آنچه را كه دیده بودیم .
ما را تكذیب كردند و گفتند كه : (آن خیالاتى بوده كه از جهت عطش براى شما پیدا شد.)
آنگاه روزگار این قصّه را از یاد من برد، چنانكه گویا چیزى نبود و در خاطرم چیزى از آن نماند تا آنكه به سن بیست سالگى رسیدم و زن گرفتم و در سلك مكاریان درآمدم و در اهل من سخت تر از من كسى نبود در عداوت با اهل ایمان ، سیّما زوّار ائمّه علیهم السلام كه به سرّ من راءى مى رفتند. پس ، من به ایشان حیوان كرایه مى دادم به قصد اذیت و آزردن ایشان به آنچه از دستم برآید از دزدى و غیر آن و اعتقاد داشتم كه این عمل از اعمالى است كه مرا نزدیك مى كند به سوى خداوند تبارك و تعالى .
اتفاق افتاد كه مالهاى خود را كرایه دادم به جماعتى از اهل حلّه و ایشان از زیارت برمى گشتند و از جمله ایشان بود: ابن السهیلى و ابن عرفه و ابن حارث ابن الزهدرى و غیر ایشان از اهل صلاح . و رفتیم به سوى بغداد و ایشان واقف بودند بر عناد و عداوت من . پس ‍ چون در راه مرا تنها دیدند و پر بود دلهاى ایشان از غیظ و كینه ، بر من نگذاشتند چیزى از قبیح مگر آنكه با من كردند و من ساكت بودم و قدرتى نداشتم بر ایشان به جهت كثرت ایشان .
پس چون وارد بغداد شدیم آن جماعت رفتند به طرف غربى بغداد و در آنجا فرود آمدند و سینه من پر شده بود از غیظ و حقد بر ایشان . چون رفقاى من آمدند، برخاستم و نزد ایشان رفتم و بر روى خود طپانچه زدم و گریستم . گفتند: (تو را چه شده ؟) پس حكایت كردم براى ایشان آنچه بر من وارد شده بود از آنها.
شروع كردند به سبّ و لعن كردن آن جماعت و گفتند: (دل خوشدار كه ما با آنها در راه جمع خواهیم شد، چون بیرون روند و خواهیم كرد با ایشان شنیع تو را از آنچه آنها كردند.)
چون تاریكى شب عالم را فرو گرفت ، سعادت مرا دریافت . پس با خویشتن گفتم كه : (این جماعت رافضه ، از دین خود برنمى گردند. بلكه غیر از ایشان ، چون زاهد شوند برمى گردند به دین ایشان و این نیست مگر آنكه حق با ایشان است و در اندیشه ماندم و از خداوند سؤ ال كردم به حق نبىّ او، محمّد صلى الله علیه و آله كه نشان دهد به من در این شب ، علامتى كه پى برم به آن به حقى كه واجب گردانید آن را بر بندگان خود.)
پس مرا خواب برد، ناگاه بهشت را دیدم كه آرایش كرده اند و در آن درختان بزرگى بود به رنگهاى مختلف و میوه ها و از سنخ درختهاى دنیا نبود، زیرا كه شاخه هاى آنها سرازیر بود و ریشه هاى آنها به سمت بالا بود و چهار نهر دیدم از خمر و شیر و عسل و آب و این نهرها جارى بود و لب آب با زمین مساوى بود به نحوى كه اگر مورى مى خواست از آنها بیاشامد، هرآینه مى خورد. و زنانى را دیدم خوش سیما و شمایل و قومى را دیدم كه از آن میوه ها مى خوردند و از آن نهرها مى آشامیدند و مرا قدرتى در آن نبود. هرگاه قصد مى كردم كه از آن میوه ها بگیرم به سمت بالا مى رفت و هر زمان كه عزم مى كردم از آن نهر بنوشم به زیر فرود مى رفت .
به آن جماعت گفتم كه : (چه شده شما مى خورید و مى نوشید و من نمى توانم ؟)
گفتند: (تو هنوز به نزد ما نیامدى .)
در این حال بودم كه ناگاه فوج عظیمى را دیدم . پس گفتند: (خاتون ما فاطمه زهرا علیها السلام است كه مى آید.)
نظر كردم دیدم فوجها از ملائكه را كه در بهترین هیاءتها بودند و از هوا به زمین فرود مى آمدند و ایشان به آن معظمّه احاطه كرده بودند.
چون آن حضرت نزدیك رسید، دیدم آن سوارى كه ما را از عطش نجات داد، به اینكه حنظل به ما خورانید در رو به روى فاطمه علیها السلام ایستاد و چون او را دیدم ، شناختم او را و به خاطرم آمد آن حكایت و شنیدم كه آن قوم مى گفتند: (این ، محمّد بن الحسن قائم منتظر است . صلوات اللّه علیهما .)
مردم برخاستند و سلام كردند بر فاطمه علیها السلام . پس من برخاستم و گفتم : السّلام علیك یا بنت رسول اللّه !
فرمود: (وعلیك السّلام اى محمود! تو همان كسى كه خلاص كرد این فرزند من تو را از عطش ؟)
گفتم : (آرى اى سیّده من !)
فرمود: (اگر داخل شدى با شیعیان ، رستگار شدى .)
گفتم : (من داخل شدم در دین تو و دین شیعیان تو و اقرار دارم به امامت گذشتگان از فرزندان تو و آنها كه باقى اند.)
پس فرمود: (بشارت باد تو را كه فایز شدى .)
محمود گفت : پس من بیدار شدم در حالتى كه گریه مى كردم و بى خود بودم به جهت آنچه دیده بودم .
رفقاى من به جهت گریه من به قلق افتادند و گمان كردند كه این گریه من به جهت آن چیزى است كه براى ایشان حكایت كردم . گفتند: (دل خوش دار! قسم بخداوند كه هرآینه انتقام خواهیم كشید از رافضیان .)
پس ساكت شدم تا آنكه آنها ساكت شدند و صداى مؤ ذّن را شنیدم كه آواز به اذان بلند كرده بود. برخاستم و به جانب غربى بغداد رفتم و داخل شدم بر آن جماعت زوّار. پس سلام بر ایشان كردم . گفتند: (لا اهلاً و لا سهلاً. بیرون برو از نزد ما. خداوند بركت ندهد در كار تو.)
گفتم كه : (من برگشتم با شما و داخل شدم بر شما كه بیاموزید به من احكام دین مرا.)
پس از سخن من مبهوت شدند و بعضى از ایشان گفتند: (دروغ مى گوید.) و بعضى دیگر گفتند: (احتمال مى رود راست بگوید.) پرسیدند از من سبب این امر را. و من حكایت كردم براى ایشان آنچه را كه دیده بودم .
گفتند: (اگر تو راست مى گویى ، ما حال مى رویم به سوى مشهد امام موسى بن جعفر علیهما السلام پس با ما بیا تا در آن جا تو را شیعه كنیم .)
گفتم : سمعا وطاعةً. و مشغول شدم به بوسیدن دست و پاى ایشان و برداشتم خورجینهاى ایشان را و دعا مى كردم براى ایشان تا رسیدیم به حضرت شریفه .
پس خدّام آنجا ما را استقبال كردند. در میان ایشان بود مردى علوى كه از همه بزرگتر بود. پس سلام كردند بر زوّار و زوّار به ایشان گفتند: (در روضه مقدّسه را براى ما باز كنید تا سیّد و مولاى خود را زیارت كنیم .)
گفتند: (حبا وكرامة ولكن با شما كسى است كه اراده دارد شیعه شود و من او را خواب دیدم كه در پیش روى سیّده من فاطمه علیها السلام ایستاده و آن مكرّمه به من فرمود: (فردا در نزد تو خواهد آمد مردى كه اراده دارد شیعه شود. در را براى او باز كن پیش ‍ از هر كسى .) اگر او را ببینم مى شناسم .)
آن جماعت از روى تعجّب نظر كردند به یكدیگر و به او گفتند: (در ما تاءمّل كن .) پس شروع كرد در نظر كردن به سوى هر یكى از ایشان .
پس گفت : (اللّه اكبر! این است واللّه آن مرد كه او را دیده بودم .)
دست مرا گرفت و آن جماعت گفتند: (راست گفتى اى سیّد و قسم تو راست بود و این مرد راست گفت در آنچه نقل كرد.) و همه خرسند شدند و حمد خداوند تبارك و تعالى به جاى آوردند.
آنگاه دست مرا گرفت و داخل كرد در حضرت شریفه و طریقه تشیع را به من آموخت و مرا شیعه كرد. من موالات كردم آنان را كه باید موالات كرد ایشان را و تبرّى جستم از آنها كه باید از ایشان تبرّى كرد. چون كارم تمام شد، علوى گفت : (سیّده تو فاطمه علیها السلام مى فرماید به تو كه : بزودى مى رسد به تو پاره اى از مال دنیا، به آن اعتنایى مكن كه خداوند عوض آن را بزودى بر تو برمى گرداند و خواهى افتاد در تنگیها؛ پس استغاثه كن به ما كه نجات خواهى یافت .)
گفتم : سمعا و طاعةً.
و مرا اسبى بود كه قیمت آن دویست اشرفى بود، پس آن مرد و خداوند عوض آن را به من داد به مثل آن و اضعاف و در تنگیها افتادم ، پس به ایشان استغاثه كردم و نجات یافتم و خداوند مرا فرج داد به بركت ایشان و من امروز دوست دارم هر كسى را كه ایشان را دوست دارد و دشمن دارم هر كسى را كه دشمن دارد ایشان را و امیدوارم از بركت وجود ایشان حسن عاقبت را.
و پس از آن متوسّل شدم به بعضى از شیعیان ، پس این زن را به من تزویج نمود ومن اهل خود را واگذاشتم و راضى نشدم از ایشان زنى بگیرم .
مصنّف كتاب مى فرماید: (این قضیّه را از براى من نقل كرد در سنه 788 هجرى . والحمدللّه .)
مؤ لف گوید كه : سیّد على بن عبدالحمید از بزرگان علماست و از شاگردان فخرالمحققین پسر علاّمه است و استاد ابن فهد حلى است و علما در كتب رجال اجازات از او مدح بسیار كرده اند و عبدالحمید جدّ اوست و او را تصانیف رایقه بسیار است و ابن زهدرى مذكور در این قصّه ، شیخ جمال الدین است ، صاحب حكایت چهل چهارم كه بیاید و او پسر شیخ نجم الدین جعفر بن الزهدرى است و شیخ نجم الدین زهدرى عالم فاضل معروف و معاصر فخر المحققین است و شارح تردّدات كتاب شرایع محقق كه در كتب فقهیّه از او نقل مى كنند.
صاحب (ریاض العلما) مى گوید: (ابن زهدرى را بعضى ضبط كرده اند با (دوزاى ) معجمه ، كسر زاى اول و فتح دال و این اشهر است و بعضى با(زاى ) معجمه در اول و (راى ) بى نقطه در آخر.)
و از آن كتاب معلوم مى شود كه او هم از علما بوده و مخفى نماند كه از ملاحظه مجموع این حكایت ، ظاهر مى شود كه محمود ازاهل عراق عرب بوده و قصّه او در آنجا بوده نه در بلاد فارس عجم . پس شاید اصل او از فارس بوده یا مراد از فارس در اینجا قریه اى باشد از قراى عراق یا اسم قریه فراسا باشد چنانچه فراسا در موضعى از آن ذكر شده .
حكایت یازدهم : شیخ عبدالمحسن
سیّد جلیل صاحب مقامات باهره و كرامات ظاهره رضى الدین على بن طاووس در رساله مواسعه و مضایقه مى فرماید كه : من متوجّه شدم با برادر صالح خود، محمّد بن محمّد بن محمّد قاضى آوى ضاعف اللّه سعادته و شرف خاتمه از حلّه به سوى مشهد مولاى خود، امیرالمؤ منین علیه السلام در روز سه شنبه هفدهم شهر جمادى الاخرى سنه 641. خداى تعالى اختیار فرمود براى ما كه شب را بسر بریم در قریه اى كه آن را دوره ابن سنجار مى گفتند و اصحاب ما و چهار پایان ما نیز شب در آنجا بودند.
صبح چهارشنبه ماه مذكور از آنجا حركتى كردیم و رسیدیم به مشهد مولاى ما، على علیه السلام در ظهر روز چهار شنبه مذكور. زیارت كردیم و شب شد و آن شب پنجشنبه نوزده جمادى الاخرى بود. پس در نفس خود اقبالى دیدم به سوى مقدس حضرت خداوندى و خیر بسیار. پس مشاهده نمودم علامات قبول و عنایت و راءفت و رسیدن به ماءمول و مهمانى را و برادر صالح من ، محمّد بن محمّد بن آوى ضاعف اللّه سعادته در آن شب در خواب دید كه : (گویا در دست من لقمه اى است و من مى گویم به او كه این لقمه از دهن مولاى من ، مهدى علیه السلام است و قدرى از آن را به او دادم .)
چون سحر آن شب شد، حسب تفضّلى كه خداى تعالى با من داشت ، نافله شب را خواندم ، چون صبح روز پنجشنبه شد، داخل روضه منوّره مولاى خود، على صلوات اللّه علیه شدم به عادتى كه داشتم .
پس وارد شد بر من از فضل خداوندى و اقبال مقدّس حضرتش و مكاشفات به حدى كه نزدیك بود بر زمین بیفتم و اعضا و قدمهایم به لرزه درآمد و ارتعاش هولناكى مرا دست داد حسب عواید فضل الهى بر من و عنایت جنابش به من و آنچه نمایاند به من از احسان خود براى من و مشرف شدم بر هلاكت و مفارقت از خانه رنج و مشقّت ، حتى آنكه حاضر شد در این حال محمّد بن كنیله جمال .
سلام كرد بر من و من قدرت نداشتم بر نظر كردن به سوى او و غیر او و نشناختم او را بلكه بعد از آن سؤ ال كردم از حال او. پس او را به من شناساندند و تجدید شد در این زیارت براى من مكاشفات جلیله و بشارات جمیله .
خبر داد مرا برادر صالح من ، محمّد بن محمّد بن محمّد آوى ضاعف اللّه سعادته به چند بشارت كه دیده بود آنها را، از آن جمله آنكه دید: گویا شخصى در خواب براى او خوابى نقل مى كند و مى گوید كه : من دیدم گویا فلانى یعنى من و گویا من در آن حال كه این خواب را براى او نقل مى كرد، حاضر بودم ، سوار است و تو یعنى برادر صالح آوى و دو سوار دیگر صعود كردید همگى بسوى آسمان .
گفت من گفتم به او كه : (تو مى دانى یكى از آن دو سوارها كى بود؟)
پس صاحب خواب در حال خواب گفت : (نمى دانم !)
پس تو گفتى یعنى من كه : (آن مولاى من مهدى علیه السلام است .)
و از نجف اشرف متوجّه شدیم به جهت زیارت اول رجب به سمت حله . پس رسیدیم به آنجا شب جمعه هفدهم جمادى الاخر به حسب استخاره و در روز جمعه مذكور، حسن بن البقلى مذكور داشت كه شخصى صالح كه او را عبدالمحسن مى گویند از اهل سواد یعنى قراى عراق به حلّه آمده و ذكر مى كند كه مولاى ما مهدى صلوات اللّه علیه ملاقات كرده او را در ظاهر و بیدارى و او را فرستاده نزد من به جهت پیغامى .
پس ، قاصدى نزد او فرستادم و او محفوظ بن قرا بود. حاضر شد شب شنبه بیست و یكم جمادى الاخره مذكوره . خلوت كردم با شیخ عبدالمحسن . پس شناختم او را كه مرد صالحى است و نفس شك نخواهد كرد در صدق حدیث او و از ما مستغنى است و از حالش ‍ پرسیدم ، ذكر كرد كه اصل او حصن بشر است و از آنجا منتقل شده و آمده به دولاب كه مقابل محوله معروف به مجاهدیّه است و معروف است به دولاب ابن ابى الحسن و حال در آنجا مقیم است و براى او كارى نیست در دولاب و زراعت آنجا بلكه او تاجر است و شغلش خریدن غله و غیر آن است .
ذكر كرد كه : او غلّه خرید از دیوان سرایر و آمد به آنجا كه غلّه را قبض كند و شب را در نزد طایفه معیدیّه بر سر برد در موضع معروف به مجره . چون هنگام سحر شد، ناخوش داشت كه از آب معیدیّه استعمال كند. پس بیرون رفت به قصد نهر و نهر در طرف شرقى آنجا بود. پس ، ملتفت خود نشد مگر در وقتى كه خود را دید در تل سلام كه در راه مشهد حسین علیه السلام یعنى كربلاست در جهت غرب و این در شب پنجشنبه نوزدهم شهر جمادى الاخر سنه 641 بود، همان شبى كه گذشت شرح بعضى از آنچه خداوند تفضّل كرد به من در آن شب و در روز آن در نزد مولایم ، امیرالمؤ منین علیه السلام .
عبدالمحسن گفت : پس من نشستم به جهت بول كردن ، ناگاه سوارى را در نزد خود دیدم كه نشنیدم از او حسى و نه از براى اسب او حركتى و صدایى و ماه طلوع كرده بود و لكن هوا را مه بسیارى داشت .
پس من از او سؤ ال كردم از هیاءت آن سوار و اسب او. پس گفت كه : (رنگ اسبش سرخ زیاد مایل به سیاهى بود و بر بدنش جامه هاى سفید بود و بر او عمامه اى بود كه حنك داشت و شمشیرى حمایل كرده بود.)
سوار گفت به شیخ عبدالمحسن : (چگونه است وقت مردم ؟)
عبدالمحسن گفت : پس من گمان كردم كه سؤ ال مى كند از این وقت . پس گفتم : (دنیا را میغ و غبار گرفته .)
پس گفت : (من تو را از این سؤ ال نكردم ، سؤ ال كردم از حال مردم .)
گفتم : (مردم در خوبى و ارزانى و امنیّت در وطن خود و در مال خودند.)
پس گفت : (برو به نزد ابن طاووس و چنین و چنان به او بگو.) و ذكر كرد براى من آنچه آن حضرت فرموده بود.
آنگاه گفت كه آن جناب فرمود: (پس وقت نزدیك شده .)
عبدالمحسن گفت : (پس ، در دلم افتاد و بر نفسم معلوم شد كه او مولاى ما، صاحب الزمان علیه السلام است . پس به رو در افتادم و بیهوش شدم و به حالت بیهوشى بودم تا آنكه صبح طالع شد.)
گفتم : (تو از كجا دانستى كه اراده كرد آن جناب از ابن طاووس ، مرا؟)
گفت : (من نمى شناسم در بنى طاووس مگر تو را و در قلبم ندانستم مگر آنكه قصد كرده بود از این رسالت به سوى تو.)
گفتم : (چه فهمیدى از كلام آن جناب كه : (وقت نزدیك شده ) آیا قصد كرد كه وفات من نزدیك شده یا نزدیك شده ظهور آن جناب صلوات اللّه علیه ؟)
گفت : (بلكه نزدیك شد ظهور آن جناب علیه السلام .)
گفت : پس ، من در آن روز متوجّه شدم به سمت كربلا، مشهد ابى عبداللّه علیه السلام و عزم كردم كه ملازم خانه خود شوم و عبادت كنم خداى تعالى را و پشیمان شدم كه چگونه سؤ ال نكردم چیزهایى را كه مى خواستم سؤ ال كنم از آنها.
گفتم به او: (آیا كسى را از این حكایت آگاه كردى ؟)
گفت : (آرى ! بعضى كسانى را كه خبر داشتند از بیرون رفتن من به سمت منزل معیدیّه و گمان كردند كه من راه را گم كردم و هلاك شدم ، جهت تاءخیر افتادن برگشتن من به سوى ایشان و اشتغال من بر غشى كه مرا روى داد و چون در طول آن روز پنجشنبه مى دیدند آثار آن غشى را كه عارض من شده بود از خوف ملاقات آن جناب .)
پس ، او را وصیّت كردم كه این حكایت را نقل نكند هرگز براى احدى و بر او عرض كردم بعضى از چیزها را.
گفت : (من بى نیازم از خلق و مرا مال فراوانى است .)
من و او برخاستیم و من براى او جامه خوابى فرستادم و شب را در نزد ما بسر برد در محلّى از در خانه كه محل سكناى من است الا ن در حلّه و من با او در روزنه خلوت كرده بودیم . چون از نزد من برخاست و من از روزنه فرود آمدم به جهت آنكه بخوابم ، سؤ ال كردم از خداى تعالى : (زیادى كشف این مطلب را در همین شب در خواب كه بفهمم آن را.)
پس ، در خواب دیدم كه :( گویا مولاى من حضرت صادق علیه السلام هدیه عظیمى براى من فرستاده و آن هدیه در نزد من است و من قدر آن را نمى دانم .)
از خواب برخاستم و حمد خداى تعالى را بجاى آوردم و به آن روزنه بالا رفتم از براى نماز شب و آن شب شنبه هجدهم جمادى الا خر بود. پس فتح ، ابریق را بالا آورد نزد من . پس دست دراز كردم و دسته ابریق را گرفتم كه آب بر كف خود بریزم ، پس دهن ابریق را گیرنده اى گرفت و آن را برگرداند و مانع شد مرا از استعمال آب به جهت وضو براى نماز. پس گفتم : (شاید آب نجس باشد و خداوند خواسته كه مرا حفظ نماید از آن .) زیرا كه از براى خداوند بر من عطاهاى بسیار است كه یكى از آنها مانند این رقم است و دیده بودم آن را.
پس ، فتح را آواز دادم و پرسیدم كه : (ابریق را از كجا پر كردى ؟)
گفت : (از كنار آب جارى .)
گفتم : (شاید این نجس باشد. پس آن را برگردان و تطهیر كن و از شط پر كن .)
رفت و آب را ریخت و من صداى ابریق را مى شنیدم و آن را پاك كرد و از شط پر نمود و آورد. دسته آن را گرفتم و شروع كردم كه از آن بر كف خود بریزم . پس گیرنده اى دهن ابریق را گفت و برگرداند از من و مانع شد مرا از آن . برگشتم و صبر كردم و مشغول شدم به خواندن بعضى دعوات .
باز معاودت كردم به جانب ابریق و باز به همان نحو سابق گذشت . دانستم كه این قضیه به جهت منع من است از كردن نماز شب در این شب و در خاطرم گذشت كه شاید خداى تعالى اراده فرموده كه جارى نماید بر من حكمى و ابتدایى در فردا و نخواسته كه من امشب براى سلامتى از آن دعا كنم . نشستم و در قلبم غیر این چیزى خطور نمى كرد.
پس در آن حال نشسته ، خوابیدم . ناگاه مردى را دیدم كه به من مى گوید: (عبدالمحسن كه براى رسالت آمده بود، گویا سزاوار بود كه تو در پیش روى او راه بروى .) پس بیدار شدم و در خاطرم گذشت كه من تقصیر كردم در احترام و اكرام او. توبه كردم به سوى خداوند تبارك و تعالى و كردم آنچه را كه توبه كننده مى كند از مثل این معاصى و شروع كردم در گرفتن وضو. پس كسى ابریق را نگرفت و مرا به عادت خود گذاشت .
پس وضو گرفتم و دو ركعت نماز كردم كه فجر طالع شد. نافله شب را قضا كردم و فهمیدم كه وفا نكردم به اداى حق این رسالت . فرود آمدم به نزد شیخ عبدالمحسن و او را ملاقات نمودم و اكرام كردم او از خاصه مال خود، شش اشرفى براى او برداشتم و از غیر خاصّه مال خود، پانزده اشرفى از مالهایى كه عمل مى كردم در آن مثل مال خود. پس با او خلوت كردم و آنها را بر او عرضه داشتم و معذرت خواستم . پس امتناع كرد از قبول كردن چیزى از آن و گفت : (با من به قدر صد اشرفى است .) و نگرفت چیزى از آنها را و گفت : (بده آن را به كسى كه فقیر است .) و بشدّت امتناع نمود.
گفتم : (رسول مثل آن جناب صلى الله علیه و آله را چیز مى دهند به جهت اكرام آنكه او فرستاده ، نه به جهت فقر و غناى او.) باز امتناع كرد از گرفتن .
گفتم : (مبارك است . اما آن پانزده اشرفى كه از خاصه مال من نیست تو را اكراه نمى كنم بر قبول آن و اما این شش اشرفى كه خاصّه مال من است پس ناچارى از قبول كردن آن .)
پس نزدیك بود كه آن را قبول نكند تا آنكه الزام كردم او را بر قبول . پس گرفت آن را باز برگشت و آن را گذاشت . پس او را ملزم نمودم . پس گرفت و من با او ناهار خوردم و در پیش روى او راه رفتم ، چنانچه در خواب به آن ماءمور شده بودم و او را وصیّت نمودم به كتمان . والحمدللّه و صلّى اللّه على سیّد المرسلین محمّد وآله الطاهرین .
و از عجیب زیادتى بیان این حال آنكه من متوجه شدم در این هفته روز دوشنبه سى ام از جمادى الا خر سنه 641 به سوى مشهد ابى عبد اللّه الحسین علیه السلام با برادر صالح خود محمّد بن محمّد بن محمّد ضاعف اللّه سعادته . پس حاضر شد در نزد سحر شب سه شنبه اول رجب المبارك سنه 641.
محمّد بن سوید كه مقرى است در بغداد و خودش ابتدا ذكر كرد كه : دید در خواب در شب سه شنبه بیست و یكم جمادى الا خر كه سابقا مذكور شد كه گویا من در خانه هستم و رسولى در نزد تو آمده و مى گوید كه : (او از نزد صاحب علیه السلام است .)
محمّد بن سوید گفت : (پس بعضى از جماعت گمان كردند كه آن رسول است از جانب صاحب خانه كه براى پیغامى به نزد تو آمده .)
محمّد بن سوید گفت : (من دانستم كه او از جانب صاحب الزمان علیه السلام است .)
گفت : پس محمّد بن سوید دو دست خود را شست و تطهیر نمود و برخاست و نزد رسول مولاى ما، مهدى علیه السلام رفت .
پس یافت در نزد او مكتوبى را كه از جانب مولاى ما، مهدى علیه السلام بود براى من و بر آن مكتوب سه مهر بود.
محمّد بن سوید مقرى گفت : (من آن مكتوب را تسلیم گرفتم از رسول مولاى خود، مهدى صلوات اللّه علیه با دو دست و آن را تسلیم تو نمودم .) و مقصود او من بودم و برادر صالحم محمّد آوى حاضر بود. گفت : (چه حكایت است ؟)
گفتم : (او براى تو نقل مى كند.)
سیّد على بن طاووس رحمه الله مى فرماید: (پس ، متعجب شدم از اینكه محمّد بن سوید در خواب دید در همان شب كه رسول آن جناب در نزد من بود و او را خبرى نبود از این امور. الحمد للّه )
مؤ لف گوید كه : سیّد رضى الدین محمّد بن محمّد آوى مذكور كه او را سیّد على بن طاووس به برادرى اختیار فرمود نیز از كسانى است كه خدمت آن حضرت مشرف شده و نوعى از استخاره را از آن جناب روایت نموده ، چنانچه علاّمه و غیره نقل كردند و خواهد آمد. و آوى نسبت است به بلد آوه كه آن را آبه مى گویند. میان او و ساوه پنج میل است .
و در حكایت نگاه داشتن ابریق و منع سیّد از نماز شب ، اشاره اى است به تصدیق آنچه در اخبار معتبره رسیده كه عقوبت پاره اى از گناهان ، محروم كردن از جمله عبادات است و در خصوص نماز شب كلینى و صدوق از جناب صادق علیه السلام روایت كرده اند كه فرمود: (هر آینه مرد مى گوید دروغى ، پس محروم مى شود به سبب آن ، از نماز شب . پس چون محروم شد از نماز شب ، محروم مى شود به جهت آن ، از روزى .)
و مراد از روزى ، روزى حلال است . اگر مراد اسباب زندگانى جسمانى باشد از ماءكول و مشروب و غیر آن وگرنه مراد علوم و معارف و هدایات خاصه است كه قوام حیات روح به آن است .
و نیز هر دو بزرگوار روایت كرده اند كه مردى نزد امیرالمؤ منین علیه السلام و گفت : (بدرستى كه محروم ماندم از نماز شب .)
امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: (تو مردى كه مقید نموده تو را گناهان تو.)
در (عدة الداعى ) مروى است كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: (بدرستى كه گاه مرتكب مى شود بنده ، گناهى را، پس ‍ فراموش مى كند به سبب آن ، علمى را كه آموخته بود.)
و در كتاب (جعفریات ) مروى است كه امیرالمؤ منین علیه السلام فرموده : (گمان نمى كنم احدى از شما فراموش كنید چیزى از امر دین خود را مگر به جهت گناهى كه بجا آورده اید آن را.)
و نیز در عدّه مروى است كه خداوند، وحى كرد به داوود علیه السلام كه : (من كمترین چیزى كه خواهم كرد به بنده اى كه عمل نمى كند به آنچه مى داند از هفتاد عقوبت باطنیه ، این كه برمى دارم از او حلاوت ذكر خود را.)
در (معانى الاخبار) مروى است از حضرت سجاد علیه السلام در خبرى طولانى در تقسیم گناهان و در آنجا فرموده : (گناهانى كه روزى مقسوم را برگرداند، اظهار بى چیزى كردن و خواب ماندن و نماز عشا و صبح را از دست دادن و نعمت الهى را كوچك شمردن واز معبود خود شكایت داشتن ... .) الخ .
آنچه سیّد از علم خود فهمید كه سبب شد از براى حرمان او از نماز شب كه از روزیهاى نفیسه جلیله است داخل در این رقم از گناهان است . چه در اخبار معتبره رسیده كه : (سائل در درِ خانه ، رسول پروردگار عالم است ؛ باید او را احترام و اكرام نمود.) و براى سلوك با او آدابى در شرع رسیده كه چهل از آن را در كتاب كلمه طیّبه ضبط نمودم با آن همه مذمت و نهى و تهدید كه براى سایل و سؤ ال او رسیده .
پس از براى رسول خاص آن جناب كه حقیقتا فرستاده است از جانب حضرت پروردگار، البته اضعاف آن اكرام و اعزام باید رعایت داشت و مقصر در آن مستحق محروم شدن از رسیدن نعمت نماز كه معراج مؤ من است و خصوص نماز شب كه اندازه ثواب آن از حد احصا بیرون است ، خواهد شد.


برچسب ها: امام مهدی، امام عصر، صاحب الامر،
نگارش در تاریخ شنبه 18 خرداد 1392 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

برای جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی هرگونه برداشت یا كپی برداری از مطالب بدون اطلاع به مدیریت یا ذكر منبع حق الناس تلقی میشود.





قالب وبلاگ
JavaScript Codes