تبلیغات
بیداری اندیشه - حكایت یازدهم : شیخ عبدالمحسن
ما بیداریم و پروژه بیداری ادامه دارد We are awake& WAKEUP PROJECT still runing
سیّد جلیل صاحب مقامات باهره و كرامات ظاهره رضى الدین على بن طاووس در رساله مواسعه و مضایقه مى فرماید كه : من متوجّه شدم با برادر صالح خود، محمّد بن محمّد بن محمّد قاضى آوى ضاعف اللّه سعادته و شرف خاتمه از حلّه به سوى مشهد مولاى خود، امیرالمؤ منین علیه السلام در روز سه شنبه هفدهم شهر جمادى الاخرى سنه 641. خداى تعالى اختیار فرمود براى ما كه شب را بسر بریم در قریه اى كه آن را دوره ابن سنجار مى گفتند و اصحاب ما و چهار پایان ما نیز شب در آنجا بودند.
صبح چهارشنبه ماه مذكور از آنجا حركتى كردیم و رسیدیم به مشهد مولاى ما، على علیه السلام در ظهر روز چهار شنبه مذكور. زیارت كردیم و شب شد و آن شب پنجشنبه نوزده جمادى الاخرى بود. پس در نفس خود اقبالى دیدم به سوى مقدس حضرت خداوندى و خیر بسیار. پس مشاهده نمودم علامات قبول و عنایت و راءفت و رسیدن به ماءمول و مهمانى را و برادر صالح من ، محمّد بن محمّد بن آوى ضاعف اللّه سعادته در آن شب در خواب دید كه : (گویا در دست من لقمه اى است و من مى گویم به او كه این لقمه از دهن مولاى من ، مهدى علیه السلام است و قدرى از آن را به او دادم .)
چون سحر آن شب شد، حسب تفضّلى كه خداى تعالى با من داشت ، نافله شب را خواندم ، چون صبح روز پنجشنبه شد، داخل روضه منوّره مولاى خود، على صلوات اللّه علیه شدم به عادتى كه داشتم .
پس وارد شد بر من از فضل خداوندى و اقبال مقدّس حضرتش و مكاشفات به حدى كه نزدیك بود بر زمین بیفتم و اعضا و قدمهایم به لرزه درآمد و ارتعاش هولناكى مرا دست داد حسب عواید فضل الهى بر من و عنایت جنابش به من و آنچه نمایاند به من از احسان خود براى من و مشرف شدم بر هلاكت و مفارقت از خانه رنج و مشقّت ، حتى آنكه حاضر شد در این حال محمّد بن كنیله جمال .
سلام كرد بر من و من قدرت نداشتم بر نظر كردن به سوى او و غیر او و نشناختم او را بلكه بعد از آن سؤ ال كردم از حال او. پس او را به من شناساندند و تجدید شد در این زیارت براى من مكاشفات جلیله و بشارات جمیله .
خبر داد مرا برادر صالح من ، محمّد بن محمّد بن محمّد آوى ضاعف اللّه سعادته به چند بشارت كه دیده بود آنها را، از آن جمله آنكه دید: گویا شخصى در خواب براى او خوابى نقل مى كند و مى گوید كه : من دیدم گویا فلانى یعنى من و گویا من در آن حال كه این خواب را براى او نقل مى كرد، حاضر بودم ، سوار است و تو یعنى برادر صالح آوى و دو سوار دیگر صعود كردید همگى بسوى آسمان .
گفت من گفتم به او كه : (تو مى دانى یكى از آن دو سوارها كى بود؟)
پس صاحب خواب در حال خواب گفت : (نمى دانم !)
پس تو گفتى یعنى من كه : (آن مولاى من مهدى علیه السلام است .)
و از نجف اشرف متوجّه شدیم به جهت زیارت اول رجب به سمت حله . پس رسیدیم به آنجا شب جمعه هفدهم جمادى الاخر به حسب استخاره و در روز جمعه مذكور، حسن بن البقلى مذكور داشت كه شخصى صالح كه او را عبدالمحسن مى گویند از اهل سواد یعنى قراى عراق به حلّه آمده و ذكر مى كند كه مولاى ما مهدى صلوات اللّه علیه ملاقات كرده او را در ظاهر و بیدارى و او را فرستاده نزد من به جهت پیغامى .
پس ، قاصدى نزد او فرستادم و او محفوظ بن قرا بود. حاضر شد شب شنبه بیست و یكم جمادى الاخره مذكوره . خلوت كردم با شیخ عبدالمحسن . پس شناختم او را كه مرد صالحى است و نفس شك نخواهد كرد در صدق حدیث او و از ما مستغنى است و از حالش ‍ پرسیدم ، ذكر كرد كه اصل او حصن بشر است و از آنجا منتقل شده و آمده به دولاب كه مقابل محوله معروف به مجاهدیّه است و معروف است به دولاب ابن ابى الحسن و حال در آنجا مقیم است و براى او كارى نیست در دولاب و زراعت آنجا بلكه او تاجر است و شغلش خریدن غله و غیر آن است .
ذكر كرد كه : او غلّه خرید از دیوان سرایر و آمد به آنجا كه غلّه را قبض كند و شب را در نزد طایفه معیدیّه بر سر برد در موضع معروف به مجره . چون هنگام سحر شد، ناخوش داشت كه از آب معیدیّه استعمال كند. پس بیرون رفت به قصد نهر و نهر در طرف شرقى آنجا بود. پس ، ملتفت خود نشد مگر در وقتى كه خود را دید در تل سلام كه در راه مشهد حسین علیه السلام یعنى كربلاست در جهت غرب و این در شب پنجشنبه نوزدهم شهر جمادى الاخر سنه 641 بود، همان شبى كه گذشت شرح بعضى از آنچه خداوند تفضّل كرد به من در آن شب و در روز آن در نزد مولایم ، امیرالمؤ منین علیه السلام .
عبدالمحسن گفت : پس من نشستم به جهت بول كردن ، ناگاه سوارى را در نزد خود دیدم كه نشنیدم از او حسى و نه از براى اسب او حركتى و صدایى و ماه طلوع كرده بود و لكن هوا را مه بسیارى داشت .
پس من از او سؤ ال كردم از هیاءت آن سوار و اسب او. پس گفت كه : (رنگ اسبش سرخ زیاد مایل به سیاهى بود و بر بدنش جامه هاى سفید بود و بر او عمامه اى بود كه حنك داشت و شمشیرى حمایل كرده بود.)
سوار گفت به شیخ عبدالمحسن : (چگونه است وقت مردم ؟)
عبدالمحسن گفت : پس من گمان كردم كه سؤ ال مى كند از این وقت . پس گفتم : (دنیا را میغ و غبار گرفته .)
پس گفت : (من تو را از این سؤ ال نكردم ، سؤ ال كردم از حال مردم .)
گفتم : (مردم در خوبى و ارزانى و امنیّت در وطن خود و در مال خودند.)
پس گفت : (برو به نزد ابن طاووس و چنین و چنان به او بگو.) و ذكر كرد براى من آنچه آن حضرت فرموده بود.
آنگاه گفت كه آن جناب فرمود: (پس وقت نزدیك شده .)
عبدالمحسن گفت : (پس ، در دلم افتاد و بر نفسم معلوم شد كه او مولاى ما، صاحب الزمان علیه السلام است . پس به رو در افتادم و بیهوش شدم و به حالت بیهوشى بودم تا آنكه صبح طالع شد.)
گفتم : (تو از كجا دانستى كه اراده كرد آن جناب از ابن طاووس ، مرا؟)
گفت : (من نمى شناسم در بنى طاووس مگر تو را و در قلبم ندانستم مگر آنكه قصد كرده بود از این رسالت به سوى تو.)
گفتم : (چه فهمیدى از كلام آن جناب كه : (وقت نزدیك شده ) آیا قصد كرد كه وفات من نزدیك شده یا نزدیك شده ظهور آن جناب صلوات اللّه علیه ؟)
گفت : (بلكه نزدیك شد ظهور آن جناب علیه السلام .)
گفت : پس ، من در آن روز متوجّه شدم به سمت كربلا، مشهد ابى عبداللّه علیه السلام و عزم كردم كه ملازم خانه خود شوم و عبادت كنم خداى تعالى را و پشیمان شدم كه چگونه سؤ ال نكردم چیزهایى را كه مى خواستم سؤ ال كنم از آنها.
گفتم به او: (آیا كسى را از این حكایت آگاه كردى ؟)
گفت : (آرى ! بعضى كسانى را كه خبر داشتند از بیرون رفتن من به سمت منزل معیدیّه و گمان كردند كه من راه را گم كردم و هلاك شدم ، جهت تاءخیر افتادن برگشتن من به سوى ایشان و اشتغال من بر غشى كه مرا روى داد و چون در طول آن روز پنجشنبه مى دیدند آثار آن غشى را كه عارض من شده بود از خوف ملاقات آن جناب .)
پس ، او را وصیّت كردم كه این حكایت را نقل نكند هرگز براى احدى و بر او عرض كردم بعضى از چیزها را.
گفت : (من بى نیازم از خلق و مرا مال فراوانى است .)
من و او برخاستیم و من براى او جامه خوابى فرستادم و شب را در نزد ما بسر برد در محلّى از در خانه كه محل سكناى من است الا ن در حلّه و من با او در روزنه خلوت كرده بودیم . چون از نزد من برخاست و من از روزنه فرود آمدم به جهت آنكه بخوابم ، سؤ ال كردم از خداى تعالى : (زیادى كشف این مطلب را در همین شب در خواب كه بفهمم آن را.)
پس ، در خواب دیدم كه :( گویا مولاى من حضرت صادق علیه السلام هدیه عظیمى براى من فرستاده و آن هدیه در نزد من است و من قدر آن را نمى دانم .)
از خواب برخاستم و حمد خداى تعالى را بجاى آوردم و به آن روزنه بالا رفتم از براى نماز شب و آن شب شنبه هجدهم جمادى الا خر بود. پس فتح ، ابریق را بالا آورد نزد من . پس دست دراز كردم و دسته ابریق را گرفتم كه آب بر كف خود بریزم ، پس دهن ابریق را گیرنده اى گرفت و آن را برگرداند و مانع شد مرا از استعمال آب به جهت وضو براى نماز. پس گفتم : (شاید آب نجس باشد و خداوند خواسته كه مرا حفظ نماید از آن .) زیرا كه از براى خداوند بر من عطاهاى بسیار است كه یكى از آنها مانند این رقم است و دیده بودم آن را.
پس ، فتح را آواز دادم و پرسیدم كه : (ابریق را از كجا پر كردى ؟)
گفت : (از كنار آب جارى .)
گفتم : (شاید این نجس باشد. پس آن را برگردان و تطهیر كن و از شط پر كن .)
رفت و آب را ریخت و من صداى ابریق را مى شنیدم و آن را پاك كرد و از شط پر نمود و آورد. دسته آن را گرفتم و شروع كردم كه از آن بر كف خود بریزم . پس گیرنده اى دهن ابریق را گفت و برگرداند از من و مانع شد مرا از آن . برگشتم و صبر كردم و مشغول شدم به خواندن بعضى دعوات .
باز معاودت كردم به جانب ابریق و باز به همان نحو سابق گذشت . دانستم كه این قضیه به جهت منع من است از كردن نماز شب در این شب و در خاطرم گذشت كه شاید خداى تعالى اراده فرموده كه جارى نماید بر من حكمى و ابتدایى در فردا و نخواسته كه من امشب براى سلامتى از آن دعا كنم . نشستم و در قلبم غیر این چیزى خطور نمى كرد.
پس در آن حال نشسته ، خوابیدم . ناگاه مردى را دیدم كه به من مى گوید: (عبدالمحسن كه براى رسالت آمده بود، گویا سزاوار بود كه تو در پیش روى او راه بروى .) پس بیدار شدم و در خاطرم گذشت كه من تقصیر كردم در احترام و اكرام او. توبه كردم به سوى خداوند تبارك و تعالى و كردم آنچه را كه توبه كننده مى كند از مثل این معاصى و شروع كردم در گرفتن وضو. پس كسى ابریق را نگرفت و مرا به عادت خود گذاشت .
پس وضو گرفتم و دو ركعت نماز كردم كه فجر طالع شد. نافله شب را قضا كردم و فهمیدم كه وفا نكردم به اداى حق این رسالت . فرود آمدم به نزد شیخ عبدالمحسن و او را ملاقات نمودم و اكرام كردم او از خاصه مال خود، شش اشرفى براى او برداشتم و از غیر خاصّه مال خود، پانزده اشرفى از مالهایى كه عمل مى كردم در آن مثل مال خود. پس با او خلوت كردم و آنها را بر او عرضه داشتم و معذرت خواستم . پس امتناع كرد از قبول كردن چیزى از آن و گفت : (با من به قدر صد اشرفى است .) و نگرفت چیزى از آنها را و گفت : (بده آن را به كسى كه فقیر است .) و بشدّت امتناع نمود.
گفتم : (رسول مثل آن جناب صلى الله علیه و آله را چیز مى دهند به جهت اكرام آنكه او فرستاده ، نه به جهت فقر و غناى او.) باز امتناع كرد از گرفتن .
گفتم : (مبارك است . اما آن پانزده اشرفى كه از خاصه مال من نیست تو را اكراه نمى كنم بر قبول آن و اما این شش اشرفى كه خاصّه مال من است پس ناچارى از قبول كردن آن .)
پس نزدیك بود كه آن را قبول نكند تا آنكه الزام كردم او را بر قبول . پس گرفت آن را باز برگشت و آن را گذاشت . پس او را ملزم نمودم . پس گرفت و من با او ناهار خوردم و در پیش روى او راه رفتم ، چنانچه در خواب به آن ماءمور شده بودم و او را وصیّت نمودم به كتمان . والحمدللّه و صلّى اللّه على سیّد المرسلین محمّد وآله الطاهرین .
و از عجیب زیادتى بیان این حال آنكه من متوجه شدم در این هفته روز دوشنبه سى ام از جمادى الا خر سنه 641 به سوى مشهد ابى عبد اللّه الحسین علیه السلام با برادر صالح خود محمّد بن محمّد بن محمّد ضاعف اللّه سعادته . پس حاضر شد در نزد سحر شب سه شنبه اول رجب المبارك سنه 641.
محمّد بن سوید كه مقرى است در بغداد و خودش ابتدا ذكر كرد كه : دید در خواب در شب سه شنبه بیست و یكم جمادى الا خر كه سابقا مذكور شد كه گویا من در خانه هستم و رسولى در نزد تو آمده و مى گوید كه : (او از نزد صاحب علیه السلام است .)
محمّد بن سوید گفت : (پس بعضى از جماعت گمان كردند كه آن رسول است از جانب صاحب خانه كه براى پیغامى به نزد تو آمده .)
محمّد بن سوید گفت : (من دانستم كه او از جانب صاحب الزمان علیه السلام است .)
گفت : پس محمّد بن سوید دو دست خود را شست و تطهیر نمود و برخاست و نزد رسول مولاى ما، مهدى علیه السلام رفت .
پس یافت در نزد او مكتوبى را كه از جانب مولاى ما، مهدى علیه السلام بود براى من و بر آن مكتوب سه مهر بود.
محمّد بن سوید مقرى گفت : (من آن مكتوب را تسلیم گرفتم از رسول مولاى خود، مهدى صلوات اللّه علیه با دو دست و آن را تسلیم تو نمودم .) و مقصود او من بودم و برادر صالحم محمّد آوى حاضر بود. گفت : (چه حكایت است ؟)
گفتم : (او براى تو نقل مى كند.)
سیّد على بن طاووس رحمه الله مى فرماید: (پس ، متعجب شدم از اینكه محمّد بن سوید در خواب دید در همان شب كه رسول آن جناب در نزد من بود و او را خبرى نبود از این امور. الحمد للّه )
مؤ لف گوید كه : سیّد رضى الدین محمّد بن محمّد آوى مذكور كه او را سیّد على بن طاووس به برادرى اختیار فرمود نیز از كسانى است كه خدمت آن حضرت مشرف شده و نوعى از استخاره را از آن جناب روایت نموده ، چنانچه علاّمه و غیره نقل كردند و خواهد آمد. و آوى نسبت است به بلد آوه كه آن را آبه مى گویند. میان او و ساوه پنج میل است .
و در حكایت نگاه داشتن ابریق و منع سیّد از نماز شب ، اشاره اى است به تصدیق آنچه در اخبار معتبره رسیده كه عقوبت پاره اى از گناهان ، محروم كردن از جمله عبادات است و در خصوص نماز شب كلینى و صدوق از جناب صادق علیه السلام روایت كرده اند كه فرمود: (هر آینه مرد مى گوید دروغى ، پس محروم مى شود به سبب آن ، از نماز شب . پس چون محروم شد از نماز شب ، محروم مى شود به جهت آن ، از روزى .)
و مراد از روزى ، روزى حلال است . اگر مراد اسباب زندگانى جسمانى باشد از ماءكول و مشروب و غیر آن وگرنه مراد علوم و معارف و هدایات خاصه است كه قوام حیات روح به آن است .
و نیز هر دو بزرگوار روایت كرده اند كه مردى نزد امیرالمؤ منین علیه السلام و گفت : (بدرستى كه محروم ماندم از نماز شب .)
امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: (تو مردى كه مقید نموده تو را گناهان تو.)
در (عدة الداعى ) مروى است كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: (بدرستى كه گاه مرتكب مى شود بنده ، گناهى را، پس ‍ فراموش مى كند به سبب آن ، علمى را كه آموخته بود.)
و در كتاب (جعفریات ) مروى است كه امیرالمؤ منین علیه السلام فرموده : (گمان نمى كنم احدى از شما فراموش كنید چیزى از امر دین خود را مگر به جهت گناهى كه بجا آورده اید آن را.)
و نیز در عدّه مروى است كه خداوند، وحى كرد به داوود علیه السلام كه : (من كمترین چیزى كه خواهم كرد به بنده اى كه عمل نمى كند به آنچه مى داند از هفتاد عقوبت باطنیه ، این كه برمى دارم از او حلاوت ذكر خود را.)
در (معانى الاخبار) مروى است از حضرت سجاد علیه السلام در خبرى طولانى در تقسیم گناهان و در آنجا فرموده : (گناهانى كه روزى مقسوم را برگرداند، اظهار بى چیزى كردن و خواب ماندن و نماز عشا و صبح را از دست دادن و نعمت الهى را كوچك شمردن واز معبود خود شكایت داشتن ... .) الخ .
آنچه سیّد از علم خود فهمید كه سبب شد از براى حرمان او از نماز شب كه از روزیهاى نفیسه جلیله است داخل در این رقم از گناهان است . چه در اخبار معتبره رسیده كه : (سائل در درِ خانه ، رسول پروردگار عالم است ؛ باید او را احترام و اكرام نمود.) و براى سلوك با او آدابى در شرع رسیده كه چهل از آن را در كتاب كلمه طیّبه ضبط نمودم با آن همه مذمت و نهى و تهدید كه براى سایل و سؤ ال او رسیده .
پس از براى رسول خاص آن جناب كه حقیقتا فرستاده است از جانب حضرت پروردگار، البته اضعاف آن اكرام و اعزام باید رعایت داشت و مقصر در آن مستحق محروم شدن از رسیدن نعمت نماز كه معراج مؤ من است و خصوص نماز شب كه اندازه ثواب آن از حد احصا بیرون است ، خواهد شد.


طبقه بندی: در ذكر احوال كسانى كه در دوران غیبت كبرى خدمت آن جناب رسیده اند، 
برچسب ها: مهدی(عج)، صاحب الزمان، امام عصر(ع)،
نگارش در تاریخ دوشنبه 20 خرداد 1392 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

برای جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی هرگونه برداشت یا كپی برداری از مطالب بدون اطلاع به مدیریت یا ذكر منبع حق الناس تلقی میشود.





قالب وبلاگ
JavaScript Codes